توجه : این متون ، متناسب برای ایام نیمه شعبان جهت نصب در مسجد ،  پايگاه بسيج ، دانشگاه ، اداره و يا ... می باشد

روي تصوير كليك نماييد

 

سلام زیاد کرده ای، اما هیچ جا مثل سرداب نیست.

 سرداب سامراء که می روی، انگار خانه ی امام زمانی ، راحت می گویی :

"السلام علیک حین تقوم...

السلام علیک حین تقعد...

السلام علیک حین تصلی و تقنت ... "

انگار همان جا دارد روبرویت، نماز می خواند.

 

 

خلیفة الله است مثل آدم . عمر طولانی دارد مثل نوح. کفار به دستش هلاک می شوند مثل هود.       تولدش پنهان بود مثل ابراهیم.بشارت آمدنش را دادند مثل اسماعیل.فرشتگان به یاراش می آیند مثل لوط. در عزای حسین گریان است مثل یعقوب.      زیباترین خلق است مثل یوسف . حکومتش جهانی است مثل سلیمان. صبر دارد مثل ایوب.در گهواره سخن گفت مثل عیسی.نام وکنیه اش نام و کنیه ی محمد است و شبیه ترین خلق در خلق و خو به او.

 

 

تا سحر چشم از نرجس بر نداشت باورش      نمی شد ؛ انگار نه انگار که قرار است خبری شود ، داشت کم کم شک می کرد. صدای امام از اتاق دیگر بلند شد :

"شک نکن عمه وقتش شده."

برگشت نرجس از درد به خود می پیچید نشست کنارش دست هایش را دور شانه های نرجس حلقه کرد سوره ی قدر خواند برایش ؛      صدایی همراهی اش می کرد کودک از توی شکم مادر  " انا انزلنا " می خواند.

 

 

با شمشیر و نیزه و خنجر جمع شده بودند پشت در سرداب ، فرمانده شان جلویشان بود.             

    از داخل صدای قرآن می آمد داد زد: "مواظب باشید فرار نکند."

در باز شد آمد بیرون درست از روبه روی فرمانده رد شد و رفت فرمانده شمشیرش را بالا برد: "بروید تو بگیریدش!"

کسی تکان نخورد هاج و واج نگاهش کردند فقط: "مگر همین نبود که از مقابل شما گذشت؟"

سرخ شد صدایش از عصبانیت می لرزید:  "من که کسی را ندیدم شما که دیدید چرا نگرفتیدش؟"

گفتند:"وقتی دیدیم شما می بینید و چیزی نمی گویید ما هم حرفی نزدیم."

 

 

با نشانه هایی که دیده بود و شنیده بود فکر کرد جوان همان امام است.گمشده اش.

دوست داشت هم راهی اش کند.کنار آب که رسیدند پا پس کشید جوان جلو رفت او یک قدم رفت عقب گفت :"شنا بلد نیستم."

شنید:"وای بر تو ! با منی و می ترسی؟"

سرش را زیر انداخت بغض کرده بود         "نه ... یعنی جراتش را ندارم."

جوان روی آب رفت و او ماند.

 

 

 بعضی ها هنوز دل هایشان قرص نشده بود تعدادی از شیعیان سوال هایشان را در نامه ای نوشته بودند از محمد بن عبدالله حمیری نماینده امام خواسته بودند برساند بهشان یکی از سوال هایشان این بود:"چه طور در زمان غیبت می شود با امام ارتباط روحی و معنوی داشت؟"

مدتی گذشته بود جواب نامه آمد جواب همه ی سوال ها را داده بودند و یک مطلب دیگر:

بسم الله الرحمن الرحیم . شما ها نه خودتان اهل تعقل هستید و نه وقتی اولیاء خدا به شما چیزی می گویند حرف شان را می پذیرید خدا در قرآن فرموده است:حکمة بالغه فما تغنی النذراین آیات حکمت   بالغه ی الهی است اما انذارها برای کسانی که آن را باور ندارند فایده ندارد. سلام خدا بر ما و بندگان صالحش هر وقت خواستید با ما ارتباط یابید و از راه ما به خدا توجه کنید همان طور که خدا گفته شما هم بگویید

"سلام علی آل یس السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته السلام علیک یا باب الله و دیان دینه السلام علیک یا خلیفةالله و ناصر حقه..."

 

 

چهار نفر نايب خاص.

 سه تاشان قبل از مردن، جانشين شان را به مردم معرفي کردند.

 علي بن محمد سمري کسي را تعيين نکرد. گفت:

« امام ديگر نايب خاص ندارد »

از همان موقع بود که غيبت کبري شروع شد.

 

 

 

میان آن همه جمعیتِ یک شکل و یک لباس،          یک دختربچه ی ده ساله چه طور می توانست مادرش را پیدا کند؟ نشست یک گوشه و سرش را گذاشت روی زانوهایش.صدای التماسش را انگار هیچکس نمی شنید:  

"یا صاحب الزمان..."

صدایی شنید.سرش را آورد بالا.جوانی با لباس احرام ایستاده بود روبه روی اش:"بلندشو،طواف کنیم."

با آستین اشک هایش را پاک کرد:"بلد نیستم."

جوان گفت:"هرجارفتم بیا،هرکاری کردم بکن."

طواف کردند.راه که می رفت،جمعیت انگار راه باز می کردند برایش.هر دو حجرالاسود را بوسیدند.

تمام که شد،اشاره کرد:

"مادرت آن جاست . برو که نگران شده."

 

 

 

در زدند. شیخ مفید عبا را انداخت روی دوشش و رفت پشت در.     نور مهتاب صورت مرد را روشن کرده بود. مردی خسته و خاک آلود با چشم هایی غرق اشک: « زنم مرد. باردار بود. این همه راه آمده ام تا بپرسم با بچه دفنش کنیم؟»

عبا را روی دوشش بالاتر کشید. سرش را انداخت پائین: « مرده مسلمان حرمت دارد. دفنش کنید. » رفت. سه روز بعد برگشت. قنداقه ای دستش بود: « ممنون. پیک تان به مو قع رسید وگرنه … » به بچه اشاره کرد: « الان نبود».

شیخ تعجب کرد: « پیک؟! » مرد خندید: « همان سوار جوان که گفت فتوای شما عوض شده. » لرزید. و رنگش پرید. صورتش خیس شد. برگشت داخل خانه دیگر از خانه بیرون نمی آمد. فتوا هم نمی داد. می گفت: « مرجعی که فتوای غلط بدهد، همان بهتر که اصلا فتوا ندهد»

. . .

در زدند. قاصدی آمده بود. گفت: « تا نامه را نرسانم نمی روم. به کسی جزء خود شیخ هم نمی دهم. » قبول نکرد. اصرارکرد. باز نپذیرفت. قسم داد.گرفت وباز کرد. لرزید. رنگش پرید. صورتش خیس شد: « شما فتوا بدهید، ما که امام شما هستیم، اصلاح می کنیم» .

 

 

شیخ گفت: چهل شب هر شب صد بار

"رب ادخلنی مدخل صدق"

را بخوانید امام زمان را می بینید.

رفت وآمد گفت: "خواندم و ندیدم."

جواب شیخ مو را به تنش راست کرد:"توی مسجد که نماز می خواندی سیدی بهت گفت انگشتر دست چپ کراهت دارد گفتی کل مکروه جایز ! آن سید امام زمانت بود."

 

 

نیت کرده بود چهل شب جمعه برود زیارت امام حسین علیه السلام، شاید امام زمان را ببیند.

صبح پنج شنبه راه می افتاد، پای پیاده. آخرین شب بود. شب چهلم.

مأمورها دروازه را بسته بودند. نه کسی می توانست وارد شود، نه خارج. دلش شکست.

با خودش گفت:" این همه راه آمدم، خرابش کردند."

مردی دستش را گرفت. از دروازه ردش کرد. هیچ کس هم نفهمید.

خواست تشکر کند، دید مرد نیست. تازه فهمید این همه راه را بی خود نیامده.

 

 

اسمش را گذاشته اند مقام امام زمان.

 کربلا.

درست کنار شریعه ی فرات.

می گویند مِلک امام زمان است.

 همان جایی که عمویش عباس از اسب افتاد.

 

 

علی اکبر، عباس، علی اصغر... حسین هم افتاد. پرچم خاندان پیامبر افتاده بود میان میدان و دیگر کسی نبود آن را بردارد

...

أین الطالب بدم المقتول بکربلاء؟

 

 

همه جا گفته اند.

 توی قرآن ، سنت.

عاشورای حسین برای همین بود اصلا.

"امر به معروف نهی از منکر"

قبل این که بیاید اما ، وارونه اش می کنند مردم.

امر به منکر و نهی از معروف.

 

 

امام باقر خبر داده بود فرزندش مهدی در زمانه ای خروج خواهد کرد که زن ها خود را شبیه مردان و مردان خود را شبیه زنان می کنند.و خون ریزی در نظر مردم عادی می شود و گناه و معصیت ربا خواری رایج.... .

شخصی به نام سفیانی از سوریه و کسی به نام یمانی از یمن قیام می کنند... . سید جوانی به نام محمد را که معروف به نفس زکیه است بی گناه بین رکن و مقام درمسجد الحرام می کشند و خونش را بر زمین        می ریزند... . سپاه دشمن در جایی به نام بیداء در زمین مدفون می شوند... . ندایی از آسمان شنیده می شود حاکی از آنکه مهدی وپیروانش برحقند.... مهدی می آید و پشت به دیوار کعبه می دهد و این آیه را می خواند

"بقیة الله خیر لکم ان کنتم مومنین... ."

 

 

 

جوان گفت:« زيارت بخوان.»

گفت:« سواد ندارم.»

جوان شروع کرد به خواندن. سلام داد به معصومين تا امام عسگري.

پرسيد:« امام زمانت را مي شناسي؟» مرد جواب داد:« چرا نشناسم؟»

گفت:« پس سلام کن»

مرد دستش را روي سينه اش گذاشت:         «السلام عليک يا حجه بن الحسن العسکري» جوان خنديد:

« و عليک السلام و رحمه الله و برکاته»

 

 

 

خانه ی امام هادی کجا و قصر قیصر کجا ، نرجس تمام قد جلوی امام بلند شد.سلام کرد.امام خوش آمد گفت.پرسید:"کیسه ای طلا به تو بدهم یا بشارت ابدی؟"

گفت:"پول نه ؛ بشارت بدهید."

امام گفت: " تو را به پسری بشارت می دهم که پادشاه مشرق و مغرب می شود زمین را پر از عدل می کند بعد آن که از ظلم و جور پر شده باشد."

نرجس سرخ شد سرش را انداخت زیر پرسید:  "پدر این پسر؟"

شنید:"همان کسی که جدم رسول خدا تو را برایش خواستگاری کرد."

 

 

 

انگار خودش هم باورش شده بود که صاحب عزاست کنار در خانه ی امام ایستاده بود مردم دسته دسته می آمدند شهادت امام را تسلیت می گفتند و امامت او را تهنیت . خادم خانه صدایش زد:"جنازه آماده ی نماز است."

جعفر رفت داخل خانه ایستاد کنار جنازه ی برادر و دست ها را برای تکبیر بالا برد نوجوانی از گوشه ی خانه جلو آمد عبای جعفر را گرفت. رنگ جعفر پرید دست هایش را انداخت.

صدایش را همه شنیدند:"عمو برو کنار!برای خواندن نماز به جنازه ی پدر من سزاوار ترم."

 

 

 

چیزی از شهادت امام عسکری نگذشته بود که سه نفر با شمشیر های کشیده  رفتند پشت در خانه اش خلیفه گفته بود:"می روید جانشین حسن بن علی را پیدا     می کنید و سرش را برای من می آورید."از غلام خانه پرسیدند:"داخل خانه کیست؟"

انگار نه انگار می خواهند آقایش را سر ببرند حتی سرش را بلند نکرد گفت:صاحبم.

رفتند داخل ایستاده بود و نماز می خواند روی آب بود انگار یک دریای واقعی نمی توانستند نزدیکش بشوند نفر اول یک قدم برداشت توی آب فرو رفت به هزار زور و زحمت درش آوردند بی هوش شد دومی هم سومی دست و پایش را گم کرد به غلط کردن افتاد:            " آقا ببخشید.... اشتباه کردم ....نفهمیدم .... " رفقایش را بلند کرد رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد

 

 

 

در دنیا یک دین می ماند ، آنهم اسلام .

 زمین سرسبز می شود ، از چشمه های خشک آب می جوشد ، فقر بی معنی می شود برای اهل زمین ...  .

. . .

وقتی او بیاید .

 

      برگرفته از کتاب « تا همیشه آفتاب » از مجموعه کتب 14 خورشید و یک آفتاب

 

 


 

با استعانت از حجه بن الحسن اين منبرک روز جمعه هفتم اسفند 1388 در مسجد گفته شدبا موضوع منبرکهاي تابلويي ( جـهـت تـابـلـو ) | لينک ثابت