توجه : این متون در برگه های " ابر و باد" یا "تذهیب" متناسب برای ایام شهادت و میلاد امام سجاد علیه السلام جهت نصب در مسجد ،  پايگاه بسيج ، دانشگاه ، اداره و يا ... می باشد

نکته : از آنجا که شهادت و  میلاد امام حسین و امام سجاد نزدیک هم است از هر کدام از این دو امام ۱۰ داستان انتخاب شده است

 

 

 

یاد نعمتهای خدا که می افتاد ، سجده می کرد . آیه ی سجده دار قرآن را که می خواند ، سجده می کرد . بعد از نماز ، سجده می کرد . دو نفر را که آشتی می داد ، سجده می کرد . جای مهر روی پیشانیش مانده بود .

به خواطر همین به او می گفتند : " سجاد "

 

 

غذا می خورد ، جدای از مادرش . گفتند : " تو که اینقدر به مادرت احترام می گذاری و به او محبت می کنی ما ندیدیم با او سر یک سفره بنشینی . "

گفت : " می ترسم دست به لقمه ای بزنم که مادر می خواهد بردارد ."

 

 

 

می گفتند : " ما تو را برای خدا دوست داریم "

گریه کرد . گفت : " خدایا ! پناه می برم به تو ، که مرا به خاطر تو دوست داشته باشند و تو مرا دشمن خود بداری "

 

 

 

خواست ازدواج کند . دختر عمو حسنش ، فاطمه ، را انتخاب کرد .

اولین عروس و داماد بودند ، از بچه های امیر المومنین .

 

 

دستهایش را بلد می کرد برای دعا . می گفت : "خدایا ! تا وقتی که عمرم را در راه اطاعت از فرمان تو به کار می برم ، به من عمر بده  ، آنگاه که عمرم چراگاه شیطان شد ، مرا بمیران . "

 

 

حج ، احرام ، خواست مُحرِم شود ، شترش ایستاد. رنگش زرد شد . بدنش لرزید.

نتوانست لبیک بگوید .

گفتند : " چرا لبیک نمی گویی ؟ "

گفت :" می ترسم در جوابم گفته شود : لا لبیک  و لا سَعدَیک "

لبیک هم که گفت ، غش کرد ، از روی شتر افتاد زمین .

 

 

 

وضو می گرفت . بدنش می لرزید ، رنگش زرد می شد . می گفتند : " چرا وقت وضو و نماز حالتان تغییر می کند ؟ "

می گفت : "مگر نمی دانید که در برابر چه کسی می ایستم و با چه بزرگی می خواهم حرف بزنم ؟ "

 

 

صدقات امیر المومنین و شیعیانش و فدک مادرش زهرا ، همه دست عبد الملک بن مروان بود . یکی از دوست هایش آمد پیش او . گفت :" آقا جان ! از عبدالملک بخواه تا صدقات جدت را برگرداند."

گفت : " ما از خدا که خالق دنیاست ، دنیا نمی خواهیم ؛ تو می گویی از عبدالملک بخواهم ؟ "

حرف او که به گوش عبد الملک رسید ، دستور داد تا فدک را به شیعیان برگردانند.

 

 

 

آب که می دید , گریه می کرد . پسرِ عمو عباس را که می دید ، گریه می کرد.

از خاک کربلا مُهر و تسبیح درست کرده بود . آن ها را که می دید ، گریه می کرد.

 

 

 

می گفت : " روزی را می بینم , که بالای قبر پدرم ،حسین ، حرمی ساخته اند و اطرافش بازارهایی و مدتی نمی گذرد که از همه جا به زیارت او می روند ، وقتی که دولت بنی مروان از بین برود . "

و شد آنچه گفته بود

 

 

 

برگرفته از کتاب آفتاب در سجده از مجموعه کتب ۱۴ خورشید و یک آفتاب