دانشگاهِ خودسازي

(به بهانه 16 آذر ؛ روز دانشجو)

دانشگاه بايد مكان خودسازي باشد .

يعني دانشجو بايد هنگام خروجش از دانشگاه ؛ از زمان ورودش به دانشگاه، مؤمن تر شده باشد

مانند دانشگاه اصلي ،يعني جبهه ،كه كساني كه در اين دانشگاه فارق شدند ؛ راهي را رفتند كه بسياري از بزرگان نتوانستند طي كنند

شهدا اهل همت بودند، اهل مجاهدت بودند، اهل سرعت بودند، اهل سبقت بودند، اهل وصال بودند.

داستانك:

شهیدی بود كه همیشه ذکرش این بود:

یابن الزهرا

یا بیا یک نگاهی به من کن

یا به دستت ما در کفن کن .

از بس این شهید به امام زمان (عجل الله تعالي فرجه) علاقه داشته است.

بعد به دوست  روحانی خود وصیت می کند. اگر من شهید شدم دوست دارم در مجلس ختم من تو سخنرانی کنی

آن روحاني می گوید ما از جبهه برگشتیم وقتی آمدیم دیدیم عکس شهید را زده اند پیش پدر و مادر آمدم گفتم این شهید چنین وصیتی کرده است آيا من مي توانم در مجلس ختم او سخنرانی کنم؟

آنان اجازه دادند

در مجلس سخنرانی کردم بعد گفتم ذکر شهید این بوده است

یا بن الزهرا

یا بیا یک نگاهی به من کن

یا به دستت مرا در کفن کن

 وقتی این جمله را گفتم ، یک نفر بلند شد و شروع كرد فرياد زدن . وقتي آرام شد گفت: من غسال هستم دیشب آخرهاي شب به من گفتند يكي از شهدا فردا بايد تشييع شود و چون پشت جبهه شهيد شده است بايد او را غسل دهي

 وقتی که می خواستم این شهید را کفن کنم دیدم یک شخص بزرگواری وارد شد گفت: برو بیرون من خودم باید این شهید را کفن کنم.

 من رفتم . در وسط راه با خود گفتم اين شخص كه بود و چرا  مرا بيرون كرد .

با عجله برگشتم و ديدم اين شهيد كفن شده و تمام فضای این ساختمان غسال خانه بوی عطر گرفته بود.

 از ديشب نمي دانستم رمز اين جريان چه بود و آن آقا كه بود ؛ اما حالا فهميدم


  








 
                                                

صحنه اي دردناك

(به بهانه 26 مردا د سالروز ورود آزادگان سرافراز به ميهن)

كتابهاي خوبي در زمينه اسرا نوشته شده ، كه بعضي از آنان بسيار شاخص و زيباست كه ازجمله ي آنان مي توان به 2 كتاب اشاره كرد: 1. كتاب "حكايت زمستان" اثر سعيد عاكف و 2. كتاب "پايي كه جا ماند"  اثر سید ناصر حسینی پور

در هر 2 كتاب خاطرات عجيبي از دوران اسارت ديده مي شود كه مي توان به عنوان نمونه به يكي از خاطراتي كه در كتاب "پايي كه جا ماند " اشاره كرد:

تکیه کلامش “کلکم مجوس و الخمینیون اعداء العرب” بود. چند بار با چوب پرچم به سرم کوبید.

از حالاتش پیدا بود تعادل روانی ندارد. از من که دور شد، حدود ده پانزده متر پشت سرم، کنار جنازه یکی از شهدا که وسط جاده بود ایستاد.

جنازه از پشت به زمین افتاده بود. نظامی سیاه سوخته عراقی کنار جنازه اش ایستاد و یک دفعه چوبِ پرچمِ عراق را به پایین جناق سینه ی شهید کوبید، طوری که چوب پرچم درون شکم شهید فرو رفت.

آرزو می کردم بمیرم و زنده نباشم.

(پاورقی: تا زمانی که پدر و مادر شهید در قید حیات هستند نمی توانم نام او را در این کتاب ببرم. با برادرش که صحبت می کردم گفت: مادرم ناراحتی قلبی دارد. تا زنده است اسم برادرم را در کتاب ننویس. امیدوارم مادر این شهید سال ها زنده باشند. ترجیح می دهم سال ها بعد به منظور ثبت جنایات رژیم بعثی عراق در جنگ، نام او را بنویسم.)  [صفحه 84]

جهت تمايل به مطالعه 20 داستان كوتاه از آزادگان  اينجا را كليك نماييد

هیچ وقت پپسی نمی خورد

(به بهانه 15 مرداد سالروز شهادت شهيد عباس بابايي)

خلبان آزاده تیسمار اکبر صیاد بورانی هم دوره اي خلبان شهيد سرلشگر عباس بابايي مي گويد:

بعضی وقت ها عباس همراه با شام نوشابه می خورد، اما نه نوشابه هایی مثل پپسی و ... که در آن زمان موجود بود ...

 چند بار به او گفتم که برای من پپسی بگیرد ولی دوباره می دیدم که نوشابه ي ديگري خرید است. یک بار به او اعتراض کردم که چرا پپسی نمی خری؟ مگر چه فرقی می کند و از نظر قیمت که با هم تفاوتی ندارد، آرام و متین گفت:

-حالا نمی شود شما نوشابه ي ديگري بخورید؟

گفتم : خوب عباس جان آخر برای چه؟

سرانجام با اصرار من آهسته گفت :

-کارخانه پپسی متعلق به اسرائیلی هاست به همین خاطر مراجع تقلید مصرف آن را تحریم کرده اند

به او خیره شدم و دانستم که او تا چه حد از شعور سیاسی بالایی برخوردار است و دردل به عمق نگرش او به مسایل ، آفرین گفتم.

جهت نياز به مطالعه 15 داستانك از شهيد بابايي اينجا را كليك نماييد


جهت دانلود اين مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوي اعلانات اينجا را كليك نماييد

امان از چادر؛ انسان را ياد چه خاطراتي كه نمي اندازد

(به بهانه 21 تير روز عفاف و حجاب)

 

خانم موسوی یکی از پرستاران دوران دفاع مقدس، از میان همه ی تصویر های آن روزها یکی را که از همه ی آن ها در ذهنش پر رنگ تر است، اینچنین روایت می کند:

يادم مي آيد يک روز که در بيمارستان بوديم، حمله شديدی صورت گرفته بود. به طوري که از بيمارستان هاي صحرايي هم مجروحين زيادي را به بيمارستان ما منتقل مي کردند. اوضاع مجروحين به شدت وخيم بود. در بين همه آنها، وضع يکيشان خيلي بدتر از بقيه بود. رگ هايش پاره پاره شده بود و با اين که سعي کرده بودند زخم هايش را ببندند، ولي خونريزي شديدي داشت. مجروحين را يکي يکي به اتاق عمل مي برديم و منتظر مي مانديم تا عمل تمام شود و بعدي را داخل ببريم.

وقتي که دکتر اتاق عمل اين مجروح را ديد، به من گفت که بياورمش داخل اتاق عمل و براي جراحي آماده اش کنم. من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که چادرم را در بياورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم.
همان موقع که داشتم از کنار او رد مي شدم تا بروم توي اتاق و چادرم را دربياورم، مجروح که چند دقيقه ای بود به هوش آمده بود به سختي گوشه چادرم را گرفت و بريده بريده و سخت گفت: من دارم مي روم که تو چادرت را در نياوری. ما براي اين چادر داريم مي رويم... چادرم در مشتش بود که شهيد شد

از آن به بعد در بدترين و سخت ترين شرايط هم چادرم را کنار نگذاشتم 


جهت دانلود اين مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوي اعلانات اينجا را كليك نماييد

مادران شهدا؛ گريه كنيد

(به بهانه 21 تير روز عفاف و حجاب)

مادرم زمانی که خبر شهادتم را شنیدی گریه نکن

زمان تشیيع و تدفینم گریه نکن

زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن

فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند

و زنان ما عفت را وقتی جامعه ما را بی غیرتی و بی حجابی گرفت

مادرم گریه کن...!!! که اسلام در خطر است .....


.

.

.

قسمتي از وصيت نامه شهید سعید زقاقی


مادران شهدا ، قبل از آنكه از عزيزانتان شرمنده باشيم از شما شرمنده ايم!


جهت دانلود اين مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوي اعلانات اينجا را كليك نماييد

شايد خير ما در اين رئيس جمهور باشد!

(به بهانه روز بعد از انتخابات رياست جمهوري )

... عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ... [بقره 216]

 ...چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آن كه خيرِ شما در آن است. و يا چيزى را دوست داشته باشيد، حال آنكه شرِّ شما در آن است...

 

در اين روزهاي بعد از انتخابات ، بسياري از مردم چون كانديدايشان رأي نياورده بسيار ناراحتند و چه بسا شوكّه شده اند ؛برخي گريه مي كنند و برخي فقط سكوت

بسياري تصور مي كنند كه از اين به بعد كشور خصوصا رهبري سختي هاي زيادي را تحمل خواهد كرد و از اين به بعد دوران چهار سال و يا 8 سال دفاع مقدس از ارزشها شروع شده است؛ (كه انشاء الله اينگونه نباشد)

اما در جواب بايد گفت : عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ . چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آن كه خيرِ شما در آن است

داستانك:

حجه الاسلام قرائتي مي فرمايند:

من رفتم اول طلبگى روضه بخوانم اما منبر من نمى‏گرفت. يادم است كه شب عاشورا بود، در حسينيه بودم گفتم: ابالفضل، مردم خنديدند. گفتم: على اصغر، ديدم مردم مى‏خندند. همه‏ى حرف‏هايى كه آقاى كوثرى مى‏زد من هم مى‏زدم، ولى مردم مى‏خنديدند. حتى رفتند نامه نوشتند كه ما اين شيخ را نمى‏خواهيم. شب هفتم محرم مى‏خواستند من را بيرون كنند. بعد كه پاى تخته آمدم، فهميدم كه چه خوب شد كه منبر ما نگرفت. آدم نمى‏داند. گاهى وقت‏ها شكستى كه مى‏خورد برايش مفيد است.


جهت دانلود اين مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوي اعلانات اينجا را كليك نماييد

فرازي از وصيتنامه امام خميني (1)

( به بهانه سالروز ارتحال حضرت امام خمینی رحمه الله علیه )

فرازي از وصيت نامه امام

من با جرأت مدعى هستم كه ملت ايران و توده ميليونى آن در عصر حاضر بهتر از ملت حجاز در عهد رسول الله- صلى الله عليه و آله- و كوفه و عراق در عهد اميرالمؤمنين و حسين بن على- صلوات الله و سلامه عليهما- مى‏باشند. ... در صورتى كه [مردم ما ] نه در محضر مبارك رسول اكرم- صلى الله عليه و آله و سلم- هستند، و نه در محضر امام معصوم- صلوات الله عليه. ... و ما همه مفتخريم كه در چنين عصرى و در پيشگاه چنين ملتى مى‏باشيم

منبع:صحيفه امام ،جلد  ‏21، صفحه : 411


اين جمله ، جمله ي كوچكي نيست . آيا امام اهل مبالغه بودند؟ و يا در نوشته هاي خود دقت نمي كردند؟و يا اينگونه حرفها و تمثيلات طبيعي است؟ و يا واقعا همين طور است؟

اگر بخواهيم به دقت امام در گفتار و نوشتارشان پي ببريم ، داستانها و خاطرات زيادي در اين رابطه وجود دارد، كه به يك مورد آن اشاره مي شود.  

داستانك:

دختر امام مي گويد :

يك روز ايشان پيامي خطاب به بسيجيان نوشته بودند و آن را براي پخش به راديو و تلوزيون فرستاده بودند.

ناگهان خواستند كه پيام را قبل از پخش بازگردانند.

[بعد از آنكه نامه بازگردانده شد] من ديدم كه واژه را تغيير دادند و گفتند:

"در پيام چنين نوشته بودم: من با تمام همّم به شما دعا مي كنم، لذا آن را به بيشترين همّم تبديل كردم . اين جمله دقيق تر است".

منبع :كتاب سيره ي آفتاب صفحه 92


جهت دانلود اين مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوي اعلانات اينجا را كليك نماييد

نماز را ما خوانديم ؛ نه شما!

(به بهانه 12 خرداد سالروز ارتحال حجه الاسلام ابوترابي)

معمولا در منزل هر كدام از آزادگان سرافراز كه برويد ؛ مي بينيد كنار عكس امام و آقا ؛ عكس ديگري هم هست و آن عكس اميرالاسرا حجه الاسلام ابوترابي است كسي كه بيش از 10 سال در اردوگاههاي صداميان مراد و امام اسرا بود

داستانك:

حجه الاسلام قرائتي مي فرمودند:

در اجلاس نماز كه سالى يك اجلاس داريم، آن هم مقام معظم رهبرى پيام مى‏دهد و رئيس جمهور هركس هست مى‏آيد افتتاح مى‏كند و خوب مسئولين فرهنگى جمع مى‏شوند چه كنيم ... يك روز آقاى ابوترابى كه ده سال اسير بود، گفت: من مى‏خواهم چند دقيقه صحبت كنم.

 قدم به چشم! بفرما.

گفت: آقايانى كه در اجلاس نماز جمع شده‏ايد ما نماز خوانديم نه شما! گفتيم: خوب!

 گفت: صدام دستور داد رهبران اين اسران را بگيريد با شكنجه همه را امشب اعدام كنيد. منتها با شكنجه نه با گلوله! آمدند يك چند نفر را درآوردند، هر كدام را يك شكلى، دو نفر را چنان نگه داشتند، مشت به اين طرف و آنطرف چشم او زدند، كه چشم‏هايش روى موزاييك‏ها افتاد. يعنى مثل كله‏پاچه‏اى كه چنين مى‏كنى، مخش تكان مى‏خورد.

 خود ايشان را ميخ گذاشتند شروع به كوبيدن كردند. هر كدام را با يك شكنجه‏ى ويژه‏اى منتها شكنجه‏اى كه بداند اين قطعاً مى‏ميرد. گفتند: دستور صدام عملى شد، رفتند. ما همه افتاديم. بُنه عمرى داشتيم، بُنه جونى، تك تك نفس مى‏كشيديم منتظر مرگ بوديم.

سپيده زد فكر كرديم سپيده‏ى صبح است. بلند شديم ديديم حال نداريم. همان در خون خودمان خوابيده نماز خوانديم. بعد ديديم نه اين صبح صادق نبوده، صبح كاذب بوده، بعد كه سپيده زد فهميديم اين صبح است.

دو مرتبه نماز خوانديم. گفت: آنروزى كه چشم‏هاى ما از كاسه درآمد و ميخ در سر ما كوبيدند ما دو بار نماز صبح خوانديم. ما نماز مى‏خوانيم.

منبع:حجه الاسلام قرائتي در برنامه درسهايى از قرآن [15/ 12/ 87]

جهت مطالعه خاطراتي از حجه الاسلام ابوترابي اينجا ؛ و آزادگان اينجا را كليك نماييد


جهت دانلود اين مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوي اعلانات اينجا را كليك نماييد

استفاده از فرصت ها

وَ قَالَ اميرالمومنين عليه السلام:

 إِضَاعَةُ الْفُرْصَةِ غُصَّه

ضايع كردن فرصتها غصه دار است

بسياري از بزرگان از كمترين فرصتها ، بيشترين استفاده را مي كردند

مثلا : كتاب مهم" لمعه" كه طلاب در سال چهارم مي خوانند  توسط "شهيد اول" در  زندان نوشته ‏است

و يا آيت الله رى شهرى زمانى كه وزير اطلاعات بودند فاصله ي بين  خانه‏ تا وزارتخانه را كه حدوديكساعت طول مي كشيد ، قرآن حفظ مي كردند؛و در همين زمان ايشان كل قرآن را حفظ مي كنند.

 و يا آزادگانى كه در زندانهاى عراق قرآن و نهج البلاغه و ... حفظ كرده ‏اند

داستان :

مرحوم حاج شيخ نوالدين اشتي هم مباحثه مخصوص امام مي گفت:

[حضرت امام ما و تعدادي از طلاب را به نهار دعوت كردند و ما پيشنهاد كرديم به جاي خوش آب و هوايي برويم  و رفتيم ] به دليجان كه رسيديم ، ماشين خراب شد و ما پياده شديم . راننده و كمك راننده دست به كار شدند تا ماشين را درست كنند .

امام براي تجديد وضو رفتند ؛ در اين فاصله براي سرگرمي عمامه هاي خود را باز مي كرديم و مي بستيم.

ايشان از اين كار بسيار ناراحت شد . يكي از دوستان گفت: آقا ، نه دعوت شما را مي خواهيم ، نه اين ناراحتي را .

امام فرمودند: دلم به حال شما مي سوزد كه چرا اين فرصتها را اينگونه از دست مي دهيد ، ميتوانستيد به جاي اين كار بي ثمر يك فرع فقهي مطرح كنيد و با يكديگر بحث كنيد .

منبع : كتاب اوقات فراغت در اسلام صفحه 128به نقل از جلوه هاي معلمي امام خميني صفحه 33


جهت دانلود اين مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوي اعلانات اينجا را كليك نماييد

تو كچلي؟!

سه نوع  رابطه‏ در قرآن داريم:

1. رابطه پيامبر با مردم. رحمت  «وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَهً لِلْعَالَمِينَ» (انبياء/ 107)

 2.رابطه مردم با پيامبر. مودت «إِلَّا الْمَوَدَّهَ فِى الْقُرْبى» (شورى/ 23)

3.رابطه زن و شوهر، هم مودت و هم رحمت  «وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّهً‏ وَ رَحْمَه» (روم/ 21)

در رحمت نوعي بخشش نيز هست

مرد بايد در خانه چنان اخلاقي داشته باشد كه همه ي اهل خانه آرزوي ديدارش را داشته باشند

داستان:

غاده ؛همسر شهيد چمران مي گويد

روزي دوستم به من گفت :

"غاده! در ازدواج تو یك چیز بالاخره برای من روشن نشد. تو از خواستگارهایت خیلی ایراد می گرفتی، این بلند است، این كوتاه است... مثل این كه می خواستی یك نفر باشد كه سر و شكلش نقص نداشته باشد. حالا من تعجبم چه طور دكتر را كه سرش مو ندارد قبول كردی؟"

من گفتم:  «مصطفی كچل نیست. تو اشتباه می كنی.»

...

آن روز همین كه رسیدم به خانه، در را باز كردم و چشمم افتاد به مصطفی، شروع كردم به خندیدن.

مصطفی پرسید «چرا می خندی؟» و من كه چشم هایم از خنده به اشك نشسته بود گفتم «مصطفی، تو كچلی؟ من نمی دانستم!»

و آن وقت مصطفی هم شروع كرد به خندیدن ...

اينقدر شهيد چمران داراي كمالات بوده كه همسرش حتي توجه به ظاهر او هم نمي كند


جهت دانلود اين مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوي اعلانات اينجا را كليك نماييد

خوشگل ترين چشم

(به بهانه پايان عمليات خيبر " عملياتي كه همت در آن به شهادت رسيد")

خاطره 1:

همسر حاج ابراهیم همت می گفت یه روز نگاه کردم به چشمای حاجی گفتم حاج همت خیلی چشماتون زیباست خدا هم که زیبا پسند، نمی گذاره چیزای زیبا تو این دنیا بمونه و اونو برای خودش برمی داره؛ حاجی اگر روزی شهید شدی مطمئنم خدا این چشمارو با خودش می بره

همسر شهید همت می گفتند این چشما یکی به خاطر این زیبا بود که به گناه باز نشده بود یکی به خاطر اینکه هر سحر پا می شدم می دیدم این چشما در خونه خدا چه اشکی میریزن

گفتم  مطمئنا این چشما رو خدا خاطرخواه شده

آخر در عملیات خیبر خدا این چشمارو با قابش برد.از بالای لبهاش رفت ...رفت پیش خدا

خاطره 2:

سر تا پاش‌ خاكي‌ بود. چشم‌هاش‌ سرخ‌ شده‌ بود؛ از سوز سرما.

 دو ماه‌ بود نديده‌ بودمش‌.

 ـ حداقل‌ يه‌ دوش‌ بگير، يه‌ غذايي‌ بخور. بعد نماز بخون‌.

سر سجاده‌ ايستاد. آستين‌هاش‌ را پايين‌ كشيد و گفت‌ :"من‌ با عجله‌اومده‌م‌ كه‌ نماز اول‌ وقتم‌ از دست‌ نره‌"

كنارش‌ ايستادم‌. حس‌ مي‌كردم‌ هر آن‌ ممكن‌ است‌ بيفتد زمين‌. شايداين‌جوري‌ مي‌توانستم‌ نگهش‌ دارم‌.

منبع : كتاب « همت » از مجموعه كتب  يادگاران

جهت نياز به مطالعه 15داستان از شهيد همت اينجا را كليك فرماييد


جهت دانلود اين مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوي اعلانات اينجا را كليك نماييد

3. شر شهوت

قالْ رَسُولِ الله صلي الله عليه و آلهَ:

مَنْ وُقِيَ شَرَّ ثَلَاثٍ فَقَدْ وُقِيَ الشَّرَّ كُلَّهُ... وَ ذَبْذَبِه‏  ...

هر كس 3 شر را از خود دور كند ، تمام شرها از او دور شده است ... 3. شر شهوت  

منبع :مستدرك الوسائل جلد ‏9 صفحه  32

داستان تكان دهنده:

نوجواني خوش سيما به نام " امير " در خانواده اي بسيار ثروتمند و مرفه زندگي مي كرد ، پدر و مادرش هردو پزشك بودند و از آنجا كه افكار غربي داشتند به ارزش ها و دستورهاي دين چنان كه بايد پايبند نبودند.

آنها صبح زود از خانه بيرون مي رفتند و فقط آخر شب براي استراحت به خانه بر مي گشتند. و براي آنكه امير احساس تنهايي نكند ، دختر خاله ي او را كه او نيز هم سنّ امير بود به فرزند خواندگي پذيرفتند و او در خانه ي خويش جاي دادند.

از آن زمان ، آرامش زندگي امير بهم خورد چرا كه دختر خاله اش همانند زليخا ، همواره خود را به امير عرضه مي داشت و درخواست عمل نامشروع مي كرد!

لكن امير ، يوسف وار امتناع مي ورزيد و خود را به چنين گناه بزرگي آلوده نمي كرد ؛ او از اين وضعيتِ پيش آمده بسيار نگران بود كه نكند خداي نكرده سرانجام تسليم شود و گوهر عفاف خود را از دست دهد!

امير در اين ميدان مبارزه با نفس و شيطان ، و در اين نگراني بسيار شديد ،نامه اي به مجله " زن روز" مي نويسد و از آنها راه چاره مي جويد ، ليكن يك هفته بعد از نوشتن نامه ، يك شخصيت معنوي را در خواب مي بيند كه به او مي گويد " امين"! برو به دانشگاه اصلي ، وقتت را تلف نكن!

بدين ترتيب امير ، كه اينك مفتخر به عنوان "امين" شده بود، عازم جبهه نور مي شود و پيش از رفتن، نامه اي ديگر براي مجله "زن روز " مي نويسد و سرانجام ، چهار روز پس از اعزام به جبهه ، در عمليات كربلاي 4 در ميقاتگاه شلمچه، شهد شيرين شهادت را مي نوشد و به ديدار پروردگار مهربان مي رسد

متن و تصوير نامه امير در ادامه منبرك


جهت دانلود اين مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوي اعلانات اينجا را كليك نماييد

ادامه نوشته

داستاني از عشق و ارادت شهدا به امام حسين

(به بهانه محرم )

داستان1:

گلوی بریده حضرت علی اصغر عليه السلام

گفت:

«توی دنیا بعد از شهادت فقط یک آرزو دارم: اونم اینکه تیر بخوره به گلوم».

 تعجب کردیم. بعد گفت:

«یک صحنه از عاشورا همیشه قلبمو آتیش می زنه؛ بریده شدن گلوی حضرت علی اصغر»

والفجر یک بود که مجروح شد. یک تیر تو آخرین حد گردنش خورده بود به گلوش.

وقتی می بردنش عقب، داشت از گلوش خون می آمد.

می گفت:

آرزوی دیگه ای ندارم مگر شهادت.

مشخصات شهيد: سردار شهید حاج عبدالحسین برونسی-فرمانده تیپ 18 جوادالائمه از لشکر 5 نصر

 

داستان2:

مداح بی سر

هم مداح بود هم شاعر اهل بیت

می گفت:

« شرمنده ام که با سر وارد محشر شوم و اربابم بی سر وارد شود؟»

بعد شهادت وصیت نامه اش رو آوردند. نوشته بود قبرم رو توی کتابخونه مسجد المهدی کندم.

 سراغ قبر که رفتند دیدند که براي هیکلش کوچیکه. وقتی جنازه ش اومد قبر اندازه اندازه بود، اندازه تن بی سرش.

راوی: مداح اهل بیت حاج کاظم محمدی

مشخصات شهيد: حاج شیرعلی سلطانی   مسئول تبلیغات تیپ امام سجاد  عليه السلام  فارس  محل دفن: کتابخانه مسجد المهدی شیراز

 جهت نياز به مطالعه 20 داستان كوتاه از عشق شهدا به امام حسين اينجا را كليك نماييد

جهت دانلود اين مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوي اعلانات اينجا را كليك نماييد


همسرداري

سه نوع  رابطه‏ در قرآن داريم:

1. رابطه پيامبر با مردم. رحمت  «وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَهً لِلْعَالَمِينَ» (انبياء/ 107)

 2.رابطه مردم با پيامبر. مودت «إِلَّا الْمَوَدَّهَ فِى الْقُرْبى» (شورى/ 23)

3.رابطه زن و شوهر، هم مودت و هم رحمت  «وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّهً‏ وَ رَحْمَه» (روم/ 21)

در رحمت نوعي بخشش نيز هست

مرد بايد در خانه چنان اخلاقي داشته باشد كه همه ي اهل خانه آرزوي ديدارش را داشته باشند

داستان:

همسر شهيد مهدي باكري تعريف مي كرد:

 خانه مان کوچک بود؛ گاهي صدايمان مي رفت طبقه ي پايين. يک روز همسايه پاييني به م گفت : به خدا اين قده دلم مي خواد يه روز که آقا مهدي مي ياد خونه لاي در خونه تون باز باشه ، من ببينم شما دو تا زن و شوهر به هم ديگه چي مي گيد، اين قدر مي خنديد؟

منبع :

يادگاران

كتاب مهدي باكري

جهت دانلود اين مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوي اعلانات اينجا را كليك نماييد

2 داستان از كتاب دا  ؛ نوشته ي سيده زهرا حسيني

(به بهانه آغاز هفته ي دفاع مقدس )

داستان اول

یک دفعه انگار برق شدیدی به من وصل کرده باشند، به عقب برگشتم. باز هم یک چهرهء آشنای دیگر. عفت بود. چند سال پیش با هم در یک کوچه زندگی می کردیم. حالا او را در حالی می دیدم که کف غسالخانه خوابیده بود و پسر یک ساله اش هم روی دستانش است. می دانستم بچهء دومش هم همین روزها به دنیا می آید. عفت هفت، هشت سالی می شد که ازدواج کرده بود اما بچه دار نمی شد. او و خانواده اش آن قدر این در و آن در زدند و نذر و نیاز کردند تا خدا عنایتی کرد و تازه یکسال بود صاحب پسری شده بودند. با تولد این بچه زندگی شان متحول شد و شور و شادی به خانه شان آمد. هنوز این بچه نوزاد بود که عفت دوباره حامله شد. بالای سرش نشستم. ترکش به سر عفت خورده ولی بدنش سالم بود. اما ترکش ها پهلو و گلوی بچه اش را از هم دریده بودند. این دو را همان طور که سر بچه در بغل مادرش بود به غسالخانه آورده بودند. با بغض به زن هایی که توی اتاق بودند، رو کردم و گفتم: اینا چرا باید به این روز بیفتند

 داستان دوم

پیکر پسر جوانی را دیدم که به شکل دلخراشی به شهادت رسیده بود. نمی توانستم بیشتر ازین به او نگاه کنم. چه برسه بخواهم به او دست بزنم و یا جابه جایش کنم. آخر پایین تنه اش از قسمت کمر و لگن بر اثر موج انفجار شکافته و به هم پیچیده شده بود. طوری که پاهایش خلاف جهت تنه رو به بالا افتاده بودند. یک دستش هم از ناحیه کتف کاملاً له شده بود. تقریباً تمام بدن جوان تکه تکه شده و لهیده شده بود.

دردناک تر از همه وضع پدر و مادر سالخوردهء جوان بود که از خانهء محقرشان بیرون آمده با گریه و زاری او را صدا می زدند: عبدالرسول، عبدالرسول

وقتی دیدم پیرزن خودش را روی زمین انداخت و کورمال کورمال روی خاک ها دست کشید و جلو آمد تا خودش را به جنازه براسند، تازه فهمیدم چشمانش نمی بیند. به شوهرش نگاه کردم او هم نابینا بود.

پیرزن که دیگر به پسرش رسیده بود، روی جنازه دست می کشید و می گفت: یوما، یوما. مادر، مادر. پیرمرد هم جلوی درگاه خانه ایستاده بود و با گریه می گفت: عبدالرسول، عبدالرسول جاوبنی. عبدالرسول جوابم رو بده. انگار پیرزن از سکوت پسرش فهمیده بود اتفاقی افتاده است

برگرفته از كتاب " دا " سيده زهرا حسيني

جهت نياز به مطالعه 16 خاطره ي برگزيده از كتاب دا   اينجا را كليك فرماييد

جهت دانلود اين مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوي اعلانات اينجا  را كليك نماييد

داغ اجلاس غير متعهدها بر دل صدام

(به بهانه اجلاس عدم تعهد و به یاد دلاور دوران جنگ)

اجلاس عدم تعهد ، هر چند به دلیل میزبانی کشورمان ، برای ایرانی ها اهمیت دارد اما پیش از این نیز ، یک بار  در کانون توجه مردم ایران قرار گرفته بود ، زمانی که قرار بود بغداد میزبان سران عدم تعهد باشد ، آن هم در بحبوحه جنگ ایران و عراق!

برای حکومت صدام حسین که در سوم خرداد 1361 ، خرمشهر را از دست داده و ضربه ای حیثیتی در جنگ و جهان خورده بود ، بسیار مهم بود که با میزبانی بزرگ ترین نهاد بین المللی بعد از سازمان ملل ، به ترمیم وجهه خود بپردازد.

از این رو ، بغداد خود را مهیای برگزاری اجلاس می کرد و این در حالی بود که ایران ، می کوشید با تبلیغ ناامن بودن پایتخت عراق به دلیل وضعیت جنگی ، مقامات کشورها را از سفر به عراق بازدارد و اجلاس بغداد را منتفی کند.

با این حال ، ماشین تبلیغاتی و سیاسی صدام که از پشتوانه قدرت های بزرگ هم برخوردار بود ، گوی سبقت را ربود و قرار شد اجلاس در بغداد تشکیل شود. عراقی ها ، ادعا می کردند که بغداد به حدی امن است که حتی یک پرنده هم بدون اجازه آنها نمی تواند در آسمانش پرواز کند. آنها حتی از مسوولان کشورهای عدم تعهد خواستند تا کارشناسان امنیتی خود را به بغداد بفرستند و از نزدیک شاهد امنیت مثال زدنی آن باشند!

زمان اجلاس نزدیک می شد و تلاش های ایران ثمر بخش نبود. همه در تهران به دنبال راهی برای ضربه زدن به دشمن بودند ؛ تا این که پیشنهادی محرمانه از وزارت خارجه به ریاست جمهوری رسید و خیلی زود مقدمات اجرایی کردنش در دستور کار مقامات عالی نظام قرار گرفت.

در نامه با تأکید بر اهمیت اجلاس ، تلاش های عراق در این باره و تصریح به این که اهمیت این موضوع از “خرمشهر” کمتر نیست ، آمده بود: “سرنوشت محل برگزاری کنفرانس را یک حرکت نظامی می تواند روشن کند.”

به زودی طرح حمله آماده شد: بمباران بغداد.

این در حالی بود که بغداد در حصاری از موشک های ضدهوایی قرار داشت و ارتش صدام ، حق داشت به امنیت پایتخت ببالد. اما 6 خلبان ،  ریسک سیاسی ترین حمله هوایی تاریخ کشورشان را پذیرفتند، بدین ترتیب سه هواپیمای اف – 4 به پرواز درآمدند ، دو هواپیما از مرز گذشتند و به سمت بغداد رفتند و سومی بر فراز مرز ماند تا در صورت نیاز به کمک اقدام کند. بدین ترتیب در روز سی ام تیر 1361 ناگهان غرش هواپیماهای ایرانی در آسمان بغداد ، چشم ها را متوجه آسمان کرد.

هواپیمای ایرانی بمباران را آغاز کردند و از جمله پالایشگاه الدوره را هدف قرار دادند ؛ همزمان ، هزاران گلوله ضدهوایی و ده ها موشک به سمت هواپیمای آنها شلیک شد و یکی از این موشک ها ، به دم هواپیمای عباس دوران و منصور کاظمیان اصابت کرد.

دوران از کاظمیان خواست که با چتر نجات بیرون بپرد و با فشردن دکمه خروج اضطراری کابین کمک خلبان ، او را با چتر نجات ، از هواپیما بیرون انداخت. عباس دوران بعد از آن که خیالش از بابت همرزمش راحت شد ، هواپیمای نیمه سوخته اش را که نه بمبی داشت و نه موشکی ، به سمت هتلی که قرار بود میزبان اجلاس عدم تعهد باشد هدایت کرد و لحظاتی بعد ، آنچه بر جای ماند ، هتل ویران اجلاس بغداد بود و هواپیمایی تکه تکه و البته پیکر سوخته شده عباس دوران.

خبر این حمله هوایی و انهدام هتلی که قرار بود محل اقامت سران باشد ، به سرعت در جهان پیچید و نتیجه هم کاملاً مشخص بود: میزبانی از عراق پس گرفته شد ؛ حیثیت سیاسی حکومت بغداد نیز بمباران شده بود!

بیست سال بعد ، در تابستان گرم 1381 ، از شهید عباس دوران ، تکه ای از استخوان سوخته پایش به وطن بازگشت و در شهر شیراز ، به خاک سپرده شد.

روحش شاد

جهت نياز به مطالعه بيشتر درباره شهيد عباس دوران اينجا را كليك نماييد

 جهت دانلود اين مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوي اعلانات اينجا  را كليك نماييد



خاطره و فرازي از وصيتنامه شهيد كاوه

(به بهانه 11 شهريور سالروز شهادت شهيد كاوه)

خاطره ای از شهید محمود کاوه

دختر یک آدم طاغوتی بود .یک روز آمد در مغازه .یادم نیست چه میخواست ، ولی میدانم محمود چیزی به او نفروخت.دختر عصبانی شد ،تهدید هم کرد حتی!

شب با پدرش آمد در خانه مان .نه گذاشت نه برداشت ،محکم زد توی گوش محمود !محمود خواست جوابش را بدهد ،پدرم نگذاشت.میدانست پدرش توی دم و دستگاه رژیم ،برو بیایی دارد .هر جور بود قضیه را فیصله داد .

دختره دو سه بار دیگر هم آمد در مغازه . محمود چیزی به او نفروخت که نفروخت !میگفت :

"ما به شما بی حجاب ها ،هیچی نمیفروشیم ."

فرازي از وصيت نامه

دشمن باید بداند و این تجربه را کسب کرده باشد که هر توطئه‌ای را که علیه انقلاب طرح‌ریزی کند، امت بیدار و آگاه با پیروی از رهبر عزیز، آن را خنثی خواهد کرد.

 آینده جنگ هم کاملاً روشن است که پیروزی نصیب رزمندگان اسلام خواهد شد و هیچگاه ما نخواهیم گذاشت که خون شهیدانمان هدر رود.

جهت نياز به مطالعه 10خاطره از شهيد كاوه  اينجا را كليك فرماييد

جهت دانلود اين مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوي اعلانات اينجا  را كليك نماييد

دارا و سارا

 (به بهانه 21 تير ماه سالروز عفاف و حجاب )


در آن زمانه رفتند ، صدها هزار دارا

در این زمانه گشتند ده ها هزار « دارا »

هنگام جنگ دارا گشته اسیر و دربند

دارای این زمان با بنزش رود به دربند

دارای آن زمانه بی سر درون کرخه

سارای این زمانه در کوچه با دوچرخه

در آن زمانه سارا با جبهه ها عجین شد

در این زمانه ناگه ،‌ چادر « لباس جین » شد

با چفیه ای که گلگون از خون صد چو دارا ست

سارا خود ،‌ از برای ، ‌جلب نظر بیاراست

دارا و گشواره ،‌ حقا که شرم دارد

در دست هایش امروز ، او بند چرم دارد

با خون و چنگ و دندان ، دشمن ز خانه راندیم

اما به ماهواره تا خانه اش کشاندیم

جای شهید اسم خواننده روی دیوار

آن ها به جبهه رفتند ، اینها شدند طلبکار!!!

 

 

 

شاعر : مرحوم ابوالفضل سپهر

منبع : كتاب "دفتر سرخ"

اين بخش خلاصه اي از شعر " دارا و سارا " بود

جهت نياز به مطالعه متن كامل شعر به ادامه منبرك رجوع فرماييد



جهت دانلود اين مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوي اعلانات اينجا  را كليك نماييد


 

ادامه نوشته

تولدت مبارك ناهيد

 امروز 4 تير ماه است

در تاريخ 4 / 4 / 1344 در سنندج دختري به دنيا آمد كه نامش را ناهيد گذاشتند

سالها گذشت ، انقلاب پيروز شد و جنگ آغاز...

 ناهيد كه حالا نوجواني شده ، در مناطق کردستان، همکاری اش را با نیروهای ارتش و بسیج و سپاه آغازکرد. شروع این همکاری، خشم ضد انقلاب به خصوص گروهک کومله را که زخم خورده فعالیت های انقلابی این نوجوان و سایر دوستانش بود، برانگیخت.

اوایل زمستان سال 1360 به شدت بیمار شد و به درمانگاهی در میدان مرکزی شهر سنندج مراجعه کرد. اما از ساعت مراجعتش خیلی گذشته بود و خانواده نگران شده بودند. خواهرش به دنبالش می رود و بعد از ساعت ها پرس و جو پیدایش نمی کند.

خبری از ناهید نبود! انگار که اصلاً به درمانگاه نرفته بود! آن وقت ها پدر ناهید در جبهه خرمشهر بود و مادر نگران و دست تنها، به تنهایی همه جا دنبال او می گشت.

 تا اینکه بالاخره از چند نفر که ناهید را می شناختند و او را آن روز دیده بودند شنید که: چهار نفر، ناهید را دوره کرده، به زور سوار مینی بوس کردند و بردند!

بعد از ربوده شدن ناهید، خانواده او مرتب مورد تهدید قرار می گرفتند. افراد ناشناس به خانه آنها نامه می فرستادند که: اگر باز هم با سپاه و پیشمرگان انقلاب همکاری کنید، بقیه بچه هایتان را هم می کشیم

چند وقتی از ربوده شدن ناهید گذشته بود که خبر گرداندن دختری در روستاهای کردستان با دستانی بسته و سری تراشیده به جرم اینکه «این جاسوس خمینی است!» همه جا پخش شد.

یک روستایی گفته بود: آنها سر دختری را تراشیده بودند و او را در روستا می گرداندند . گفته بودند آزادت نمی کنیم مگر اینکه به خمینی توهین کنی!.

او ناهید بود که با شهامت و ایستادگی قابل تحسین از مقتدای انقلابی خود حمایت کرده و زیر بار حرف زور آنها نرفته بود. مردم روستا در آن شرایط سخت که جرأت حرف زدن نداشتند، به وضعیت شکنجه وحشیانه این دختر اعتراض کرده بودند. اما هیچ گوش شنوا و مرد عملی پیدا نشده بودکه ناهید، دختر جوان و انقلابی را از چنگال ستم آنها رهایی بخشد.

از روز ربوده شدن او یازده ماه می گذشت که پیکر بی جان و مجروح و کبود او را با سری شکسته و تراشیده در سنگلاخ های اطراف روستای هشمیز پیدا کردند. بعضي ها مي گفتند : اشرار برای وادار کردن ناهید به توهین نسبت به حضرت امام ، او را زنده بگور کرده بودند.

وقتی جنازه را به شهر سنندج انتقال دادند مادرش بسیار بی تابی می کرد و چندین بار از هوش رفت. پیکر آغشته به خون ناهید اگر چه دیگر صدایی برای فریاد زدن و جانی برای فدا کردن در راه انقلاب نداشت اما کتابی مصور از ددمنشی ضد انقلاب بود.

شرایط حاد منطقه در آن سال و خفقان حاکم گروهک­ها بر مردم، فشار زایدالوصفی که به خانواده شهید رفته بود مادر شهید را بر آن داشت به تهران هجرت کند و پیکر شهید ناهید کرجو، شهید مظلوم سنندجی را در قطعه شهدای انقلاب بهشت زهرای تهران دفن نماید.

 مادر نيز از اندوه فراق ناهید، بیمار شد و از دنیا رفت.

اگر در صدر اسلام سمیه زیر شکنجه جاهلان عرب حاضر به نفی وحدانیت خدا نشد و در دفاع از اعتقادات راسخ خود شهادت را برگزید، امروز زنان موحد، الگویی نزدیکتر را پیش رو دارند. دختر نوجوان شجاعی که تحمل شکنجه­های طاقت فرسا را بر توهین به امام خود ترجیح داد و در مسیر ایستادگی و در دفاع از آرمان­ها و اصول متعالی اسلامی، شهادت را برگزید، و او کسی نیست جز سمیه ی کردستان شهیده ناهید فاتحی کرجو.

ناهيد تولدت مبارك

تهران / بهشت زهرا / قطعه 28 / ردیف 31 / شماره 13


جهت نياز به مطالعه بيشتر درباره ي اين شهيده  اينجا را كليك فرماييد

جهت دانلود مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوي اعلانات اينجا را كليك نماييد

آخرین دست نوشته شهید چمران دقایقي قبل از شهادت ، ( رقص خون )

(به بهانه 31 خرداد سالروز شهادت دانشمند بسيجي شهيد چمران )

آخرین دست نوشته شهید چمران دقایقي قبل از شهادت ، داخل ماشین و در حال رفتن به سوی دهلاویه كه بعد از شهادتش از جيب پيراهنش بيرون آورده شد درحالي كه خون آلود بود


  ای حیات ! با تو وداع می كنم ، با همة مظاهر و جبروتت .

 ای پاهای من ! می دانم كه فداكارید ، و به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حركت در می آیید ؛ اما من آرزویی بزرگتر دارم . به قدرت آهنینم محكم باشید. این پیكر كوچك ؛ ولی سنگین از آرزوها و نقشه ها و امیدها و مسئولیتها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید . دراین لحظات آخر عمر ، آبروی مرا حفظ كنید . شما سالهای دراز به من خدمت ها كرده اید . از شما آرزو می كنم كه این آخرین لحظه را به بهترین وجه ، ادا كنید.

 ای دست های من ! قوی و دقیق باشید .

 ای چشمان من ! تیزبین باشید .

 ای قلب من ! این لحظات آخرین را تحمل كن.

 به شما قول می دهم كه پس از چند لحظه همة شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید . من چند لحظة بعد به شما آرامش می دهم ؛ آرامشی ابدی . چه ، این لحظات حساس وداع با زندگی و عالم ، لحظات لقای پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد

جهت نياز به مطالعه 20 خاطره از شهيد چمران  اينجا را كليك فرماييد

جهت دانلود مطلب به صورت منظم جهت نصب در تابلوي اعلانات اينجا را كليك نماييد

خاطره اي از اوستا عبد الحسين برونسي

(به بهانه 25 اسفند سالروز شهادت شهيد برونسي)


2خاطره از اوستا عبد الحسين برونسي از زبان همسر بزرگوارش


پسرم از روی پله ها افتاد.دستش شکست.

بیشتر از من عبدالحسین هول کرد.بچه را که داشت به شدت گریه می کرد،بغل گرفت.

از خانه دوید بیرون.چادر سرم کردم و دنبالش رفتم.ماتم برد وقتی دیدم دارد می رود طرف خیابان.

تا من رسیدم بهش،یک تاکسی گرفت.

درآن لحظه ها،ماشین سپاه جلوی خانه پارک بود.

 

***********************

 

جهيزيه ی فاطمه حاضر شده بود. يک عکس قاب گرفته از باباي شهيدش را هم آوردم. دادم دست فاطمه. گفتم: بيا مادر! اينو بگذار روي وسايلت.

به شوخي ادامه دادم:

بالاخره پدرت هم بايد وسايلت رو ببينه که اگر چيزي کم و کسري داري برات بياره.

شب عبدالحسين را خواب ديدم. گويي از آسمان آمده بود؛ با ظاهري آراسته و چهره ی روشن و نوراني. يک پارچ خالي تو دستش بود. داد بهم. با خنده گفت:

اين رو هم بگذار روي جهيزيه ی  فاطمه

فردا رفتيم سراغ جهيزيه. ديديم همه چيز خريده‌ايم، غيراز پارچ

 

 برگرفته از كتاب سالكان ملك اعظم 2 «منزل برونسي»

 

جهت نياز به مطالعه 15 خاطره از شهيد برونسي اينجا را كليك فرماييد

 

.

 

فضيلت دائم الوضو بودن

قال رسولُ اللّه‏ِ صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله : أكثِرْ مِن الطَّهورِ يَزِدِ اللّه‏ُ فيعُمرِكَ ، وإنِ استَطَعتَ أن تَكونَ بِاللَّيلِ والنَّهارِ على طَهارَةٍ فافعَلْ ؛ فإنَّكَ تَكونُ إذا مُتَّ علَى الطَّهارَةِ شَهيدا .


پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله :

فراوان وضو بگير تا خداوندعمر تو را زياد گرداند. و اگر توانستى شب و روز با طهارت باشى اين كار را بكن ؛ زيرا اگر در حال طهارت بميرى، شهيد خواهى بود.


قال رسولُ اللّه صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله : الطّاهِرُ النّائمُ كالصّائمِ القائمِ .

پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله:

كسى كه با طهارت بخوابد،همانند روزه‏ دارِ شب‏ زنده‏ دار است.

منبع:

ميزان الحكمه

جلد 14

صفحه 6866

داستان :

مادر سردار شهيد حسن تهرانی مقدم درباره ي فرزند شهيدش مي فرمايد :

 من که یاد ندارم از 9 سالگی نماز اول وقتش ترک شود همیشه وضو داشت و دائم الوضو بود.

خاطره اي از سردار خيبر شهيد حاج ابراهيم همت

(به بهانه 17 اسفند سالروز شهادت شهيد همت)

2 خاطره از سردار خيبر

 

سر تا پاش‌ خاكي‌ بود. چشم‌هاش‌ سرخ‌ شده‌ بود؛ از سوز سرما.

 دو ماه‌ بود نديده‌ بودمش‌.

 ـ حداقل‌ يه‌ دوش‌ بگير، يه‌ غذايي‌ بخور. بعد نماز بخون‌.

سر سجاده‌ ايستاد. آستين‌هاش‌ را پايين‌ كشيد و گفت‌ «من‌ با عجله‌اومده‌م‌ كه‌ نماز اول‌ وقتم‌ از دست‌ نره‌.»

كنارش‌ ايستادم‌. حس‌ مي‌كردم‌ هر آن‌ ممكن‌ است‌ بيفتد زمين‌. شايداين‌جوري‌ مي‌توانستم‌ نگهش‌ دارم‌.

***********************

قلاجه‌ بود و سرماي‌ استخوان‌سوزش‌.

 اوركت‌ها را آورديم‌ و بين‌ بچه‌هاقسمت‌ كرديم‌. نگرفت‌.

گفت‌:

 «همه‌ بپوشن‌. اگه‌ موند، من‌ هم‌ مي‌پوشم‌.»

تا آن‌جا بوديم‌، مي‌لرزيد از سرما.

منبع :

 كتاب « همت » از مجموعه كتب  يادگاران

 

 

جهت نياز به مطالعه 15داستان از شهيد همت اينجا را كليك فرماييد

 

 

.

وصیت نامه سردار شهید حاج احمد کاظمی

         ( به بهانه ۱۸ دی سالروز شهادت شهید حاج احمد کاظمی فرمانده نیروی زمینی سپاه)

بسم الله الرحمن الرحيم

الله اكبر

اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهد ان علياً ولي الله

اعوذ بالله من الشيطان رجيم صدق الله العلي العظيم السلام عليكم و رحمه الله و بركاته

بسم الله الرحمن الرحيم

خداوندا فقط مي خواهم شهيد شوم

شهيد در راه تو، خدايا مرا بپذير و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزي شهادت مي خواهم كه از همه چيز خبري هست الا شهادت، ولي خداوندا تو صاحب همه چيز و همه كس هستي و قادر توانايي، اي خداوند كريم و رحيم و بخشنده، تو كرمي كن، لطفي بفرما، مرا شهيد راه خودت قرار ده. با تمام وجود درك كردم عشق واقعي تويي و عشق شهادت بهترين راه براي دست يافتن به اين عشق.

نمي دانم چه بايد كرد، فقط مي دانم زندگي در اين دنيا بسيار سخت مي باشد. واقعاً جايي براي خودم نمي يابم.

هر موقع آماده مي شوم چند كلمه اي بنويسم، آنقدر حرف دارم كه نمي دانم كدام را بنويسم، از درد دنيا، از دوري شهدا، از سختي زندگي دنيايي، از درد دست خالي بودن براي فرداي آن دنيا، هزاران هزار حرف ديگر، كه در يك كلام، اگر نبود اميد به حضرت حق، واقعاً چه بايد مي كرديم. اگر سخت است، خدا را داريم اگر در سپاه هستيم. خدا را داريم اگر درد دوري از شهداي عزيز را داريم، خدا را داريم. اي خداي شهدا، اي خداي حسين(عليه السلام )، اي خداي فاطمة زهرا(سلام الله عليها)، بندگي خود را عطا بفرما و در راه خودت شهيدم كن، اي خدا يا رب العالمين.

راستي چه بگويم، سينه ام از دوريِ دوستانِ سفركرده از دردِ ديگر تحمل ندارد. خداوندا تو كمك كن. چه كنم فقط و فقط به اميد و لطف حضرت تو اميدوار هستم.

خداوندا خود مي دانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهيدم عقب مانده ام و دوران سخت وسخت را بايد تحمل كنم. اي خداي كريم، اي خداي عزيز و اي رحيم و كريم، تو كمك كن به جمع دوستان شهيدم بپيوندم.

چه بدم و اي خدا تو رحم كن و كمك كن. بدي مرا مي بيني، دوست دارم بنده باشم، بندگي ام را ببين. اي خداي بزرگ، رب من، اگر بدم و اگر خطا مي كنم، از روي سركشي نيست، بلكه از روي ناداني مي باشد. خداوندا من بسيار در سختي هستم،  چون هر چه فكر مي كنم، مي بينم چه چيز خوب و چه رحمت بزرگي از دست دادم. ولي خداي كريم، باز اميد به لطف و بزرگي تو دارم. خداوندا تو توانايي. اي حضرت حق، خودت دستم را بگير، نجاتم بده از دوري از شهدا، كارِ خوب نكردن، بندة خوب نبودن،... ديگر...

حضرت حق، اميد تو اگر نبود پس چه؟ آيا من هم در آن صف بودم. واي چه روزهاي خوشي بود وقتي به عكس نگاه مي كنم. از دردِ سختي كه تمام وجودم را مي گيرد ديگر تحمل ديدن را ندارم. دوران لطف بي منتهاي حضرت حق، دوران جهاد، دوران عشق، دوران رسيدن آسان به حضرت حق، واي من بودم نفهميدم، واي من هستم كه بايد سختي دوران را طي كنم. الله اكبر خداوندا خودت كمك كن خداوندا تو را به خون شهداي عزيز و همة بندگان خوبت قسم مي دهم، شهادت را در همين دوران نصيب بفرماييد و توفيق ام بده هر چه زود تر به دوستان شهيدم برسم، انشاء الله تعالي.        

«منزل ظهرجمعه 6/4/82 »

 

 

مواظبت بر ريزه گناهان ، نصيحت شهيد عاصمي

(به بهانه 13 دي ماه سالروز شهادت سردار رشيد اسلام شهيد عليرضا عاصمي )

همسر اين شهيد بزرگوار مي گويد :

بعد از شهادت علی آقا، یک شب ایشان را در عالم خواب دیدم که به منزل آمدند.

به ایشان گفتم: "چه عجب شما آمدید"

 گفت: " من همیشه با شما هستم، شما من را نمی بینی." رفت و رسول را بغل کرد و بوسید. وقتی می خواستند بروند، پاکت میوه ای را برای این که در راه آن ها را مصرف کنند، به ایشان دادم.

گفتم: "خوش به سعادت شما که از میوه های بهشتی استفاده می کنید."

 رو به من کرد و گفت:

"مواظب ریزه گناهانتان باشید، چون نمی گذارند انسان به بهشت برود."

 این مطلب را چند بار تکرار کرد و خداحافظی کرد و رفت.

منبع :

كتاب نگين تخريب

در صرت نياز به متن كامل 20 خاطره از شهيد عاصمي در گوشه ي صفحه ي وبلاك در قسمت " منبركهاي تابلويي " روي قسمت تابلو....شهيد عليرضا عاصمي  و يا به آدرس http://manbarak.blogfa.com/post-326.aspx  رجوع فرماييد

قسمتی از وصیتنامه شهید شوشتري

(به بهانه 26 مهر سالگرد شهادت شهيد شوشتري در منطقه سرباز سيستان)

بخشی از سخنان شهیدشوشتري قبل از شهادت

" از خدا خواسته ام اینجا محل شهادتم شود و دلم گواهی می دهد که خداوند آرزوی مرا برآورده خواهد کرد. بعد از احمد کاظمی و دیگر یاران من تنها شده ام و به همین خاطر انتظار شهادتم را می کشم. امیدوارم خداوند با شهادت من مشکلات این منطقه و معضلات آن را حل کند."

 

قسمتی از وصیتنامه شهید

ديروز از هرچه بود گذشتيم، امروز از هرچه بوديم!

آنجا پشت خاکريز بوديم و اينجا در پناه ميز!

ديروز دنبال گمنامي بوديم و امروز مواظبيم ناممان گم نشود!

جبهه بوي ايمان مي داد و اينجا ايمانمان بو مي دهد!

الهي!

بصيرمان باش تا بصير گرديم و بصيرمان کن تا از مسير برنگرديم!

و آزادمان کن تا اسير نگرديم!

دارا و سارا

(به بهانه آغاز هفته دفاع مقدس )

هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا
شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا

سارا لباس پوشید ، با جبه ها اجین شد
در فکه و شلمچه ، دارا به روی مین شد

چندین هزار دارا ، بسته به سر سربند
یا تکه تکه گشتند یا که اسیر و در بند

سارای دیگری در مهران شده شهیده
دارا کجاست ؟ او در ، اروند آرمیده

دوخته هزار سارا چشمی به حلقه ی در
از یک طرف و دیگر چشمی ز خون دل ، تر

سارا سوال می کرد ، دارا کجاست اکنون؟
دیدن شعله ها را در سنگرش به مجنون

خون گلوی دارا آب حیات دین است
روحش به عرش جسمش ، مفقود در زمین است

در آن زمانه رفتند صد ها هزار دارا
در این زمانه گشتند ده ها هزار «دارا»

هنگام جنگ دارا گشته اسیر و در بند
دارای این زمان با بنزش رود به دربند

دارای آن زمانه بی سر درون کرخه
سارای این زمانه در کوچه با دوچرخه

در آن زمانه سارا با جبه ها اجین شد
در این زمانه ناگه ، چادر« لباس جین» شد

با چفیعه ای که گلگون از خون صد چو داراست
سارا ، خود از برای ، جلب نظر بیاراست

آن مقنعه ور افتاد جایش فوکل در آمد
سارا به قول دشمن از املی در آمد

دارا و گوشواره ، حقا که شرم دارد !
در دست هایش امروز او بند چرم دارد

با خون و چنگ و دندان دشمن زخانه راندیم
اما به ماهواره تا خانه اش کشاندیم

یا رب تو شاهدی بر اعمالمان یکایک
بدم المظلوم یا الله ، عجل فرجه ولیک

جای شهید اسم خواننده روی دیوار
آن ها به جبه رفتند ، اینها شدند طلبکار

شعر از مرحوم ابوالفضل سپهر – كتاب دفتر سرخ صفحه 155

آخرين نوشته شهيد

۱۵ سال بعد از “والفجر مقدماتی”، از دل خاک فکه، شهیدی بیرون آمد که اعداد و حروف نقش بسته بر پلاکش زنگ زده بود، ولی در جیب لباس خاکی اش برگه ای بود کوچک که نوشته هایش را با کمی دقت می شد خواند:


بسمه تعالی. جنگ بالا گرفته است. مجالی برای هیچ وصیتی نیست، جز همین که “امام” را تنها نگذارید. تا هنوز چند قطره خونی در بدن دارم، حدیثی از امام پنجم می نویسم؛ به تو خیانت می کنند، تو مکن. تو را تکذیب می کنند، آرام باش. تو را می ستایند، فریب مخور. تو را نکوهش می کنند، شکوه مکن. مردم شهر از تو بد می گویند، اندوهگین مشو. همه مردم تو را نیک می خوانند، مسرور مباش… آنگاه از ما خواهی بود”… دیگر نایی در بدن ندارم؛ خداحافظ دنیا

 

متن عربي روايتي كه اين شهيد عزيز نوشته است  :

 أُوصِيكَ بِخَمْسٍ إِنْ ظُلِمْتَ فَلَا تَظْلِمْ وَ إِنْ خَانُوكَ فَلَا تَخُنْ وَ إِنْ كُذِّبْتَ فَلَا تَغْضَبْ وَ إِنْ مُدِحْتَ فَلَا تَفْرَحْ وَ إِنْ ذُمِمْتَ فَلَا تَجْزَع‏

منبع:

تحف العقول

صفحه 284  

 وصيته ع لجابر بن يزيد الجعفي ..... 

 

آخرین دست نوشته شهید چمران


(به بهانه 31 خرداد سالروز شهادت شهید چمران)

متن ذیل آخرین دست نوشته شهید چمران است که بعد از شهادتش از داخل چیبش پیدا شد در حالی که خونی بود

ای حیات با تو وداع می کنم با همه زیباییهایت ، با همه مظاهر جلال و جبروت ، با همه کوهها و آسمانها و دریاها و صحراها ، با همه وجود وداع می کنم . با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم. ای پاهای من ، می دانم شما چابکید، می دانم که در همه مسابقه ها گوی سبقت از رقیبان ربوده اید ، می دانم فداکارید ، می دانم که به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آئید ، اما من آرزوئی بزرگتر دارم ، من می خواهم که شما به بلندی طبع بلندم ، به حرکت در آئید ، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید ، به سرعت تصمیمات و طرحهایم سریع باشید .

این پیکر کوچک ولی سنگین از آرزوها ونقشه ها وامیدها ومسئولیتها  را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید .ای پاهای من در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید . شما سالهای دراز به من خدمت کرده اید ، از شما می خواهم که در این آخرین لحظه نیز وظیفه ی خود را به بهترین وجه ادا کنید

ای پاهای من سریع وتوانا باشید ، ای دستهای من قوی ودقیق باشید ، ای چشمان من تیزبین وهوشیار باشید ، ای قلب من ، این لحظات آخرین را تحمل کن ، ای نفس ، مرا ضعیف وذلیل مگذار ، چند لحظه بیشتر  با قدرت واراده صبور وتوانا باش.

به شما قول می دهم که چند لحظه دیگر همه شما در استراحتی عمیق وابدی آرامش خود را برای همیشه  بیابید وتلافی این عمر خسته کننده واین لحظات سخت و سنگین را دریافت کنید. چند لحظه دیگر به آرامش خواهید رسید،آرامشی ابدی.دیگر شما را زحمت نخواهم داد.دیگر شب و روز استثمارتان نخواهم کرد.

دیگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد.دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهید زد. از گرسنگی و گرما و سرما شکوه نخواهید کرد. و برای همیشه در بستر نرم خاک، آرام و آسوده خواهید بود. اما این لحظات حساس ،لحظات وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.

 

خاطره ای از اوستا عبد الحسین برونسی

(به بهانه کشف پیکر مطهر شهید عبد الحسین برونسی بعد از 27 سال )


به نقل از:همسر شهيد

يک بارخاطره اي از جبهه برام تعريف کرد.مي گفت: کنار يکي از زاغه مهمات ها سخت مشغول بوديم. تو جعبه هاي مخصوص،مهمات مي گذاشتيم. ودرشان را مي بستيم.گرم کار،يک دفعه چشمم افتاد به يک خانم محجبه،با چادري مشکي!داشت پابه پاي ما مهمات مي گذاشت توي جعبه ها.

با خودم گفتم:حتماً ازاين خانم هاييه که مي يان جبهه.اصلاً حواسم به اين نبود که هيچ زني را نمي گذارند وارد آن منطقه بشود.به بچه ها نگاه کردم. مشغول کارشان بودند وبي[توجه] مي رفتند ومي آمدند،انگارآن خانم را نمي ديدند. قضيه، عجيب برام سؤال شده بود.موضوع،عادي به نظرنمي رسيد.کنجکاو شدم بفهمم، جريان چيست!رفتم نزديک تر، تا رعايت ادب شده باشد.سينه اي صاف کردم وخيلي با احتياط گفتم:خانم!جايي که ما مردها هستيم،شما نبايد زحمت بکشيد.رويش طرف من نبود.به تمام قد ايستاد وفرمود:«مگرشما درراه برادرمن زحمت نمي کشيد؟»يک آن ياد امام حسين(علیه السلام) افتادم واشک توي چشمام حلقه زد.

خدا بهم لطف کرد، که سريع موضوع را گرفتم وفهميدم جريان چيست. بي اختيار شده بودم ونمي دانستم چه بگويم خانم، همان طور که روشان آن طرف بود، فرمود:«هرکس که ياور ما باشد. البته ما هم ياري اش مي کنيم»

منبع:

کتاب خاک هاي نرم کوشک

نویسنده:سعيد عاکف،

 صفحه 166

متن وصيت نامه شهيد صياد شيرازي

(به بهانه 21 فروردین سالروز شهادت شهید صیاد شیرازی )

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم، ارحم‌‌الراحمين، رب‌العالمين و صلي‌الله علي محمد واله‌الطاهرين، انالله و انااليه راجعون.

هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق‌الله و رسوله. اللهم زدنا ايماناً و ارحمنا. اشهد ان لااله‌الا الله وحده لا شريك له و أن محمّداً عبده و رسوله ارسله بالهدي و دين‌الحق و ان الصديقة‌ الطاهره فاطمه‌الزهرا، سيده نسا العالمين و أن علياً أميرالمؤمنين و الحسن و الحسين و علي‌بن‌الحسين و محمّد‌بن‌علي و جعفربن‌محمّد و موسي‌بن‌جعفر و علي‌بن‌موسي و محمّد‌بن‌علي و علي‌بن‌محمّد و الحسن‌بن‌علي و الحجه‌القائم‌المنتظر صلوات‌الله و سلامه عليهم ائمتي و سادتي و موالي بهم اتولي و من اعدائهم اتبر و أن‌الموت و النشور حق و الساعة آتية لاريب فيها و أن‌الجنة و النار حق. اللهم أدخلنا جنتك برحمتك و جنّبنا و احفظنا من عذابك بلطفك و احسانك يا لطيفاً بعباده يا أرحم الراحمين.

خداوندا! اين تو هستي كه قلبم را مالامال از عشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولايتت قرار دادي. خدايا! تو خود مي‌داني كه همواره آماده بوده‌ام آنچه را كه تو خود به من دادي، در راه عشقي كه به راهت دارم، نثار كنم. اگر اين نبود، آن هم خواست تو بود.

پروردگارا! رفتن در دست تو است؛ من نمي‌دانم چه موقع خواهم رفت ولي مي‌دانم كه از تو بايد بخواهم مرا در ركاب امام زمانم قرار دهي و آن قدر با دشمنان قسم‌خورده‌ات بجنگم تا به فيض شهادت برسم.

از پدر و مادرم كه حق بزرگي بر گردنم دارند، مي‌خواهم كه مرا ببخشند؛ من نيز همواره برايشان دعا كرده‌ام كه عاقبت به خير شوند. از همسر گرامي و فداكار و فرزندانم مي‌خواهم كه مرا ببخشند كه كمتر توانسته‌ام به آنها برسم و بيشتر مي‌خواهم وقف راهي باشم كه خداوند متعال به امت زمان ما عطا فرموده است.

آنچه از دنيا برايم باقي مي‌ماند، حق است كه در اختيار همسرم قرار گيرد. از همه آنهايي كه از من بد ديده‌اند، مي‌خواهم كه مرا به بزرگي خودشان ببخشند و بالاخره از مردان مخلص خودم به ويژه حاج آقا امير رنجبر نيكدل، استدعا دارم در غياب من به امور حساب و كتاب من برسند و با برادران ديگر چون جناب سرهنگ حاج آقا آذريون و تيمسار حاج آقا آراسته در اين باب، تشريك مساعي نمايند.

خداوندا! ولي امرت حضرت آيت‌الله خامنه‌اي را تا ظهور حضرت مهدي (عج) زنده، پاينده و موفق بدار. آمين يا رب العالمين.


من‌الله‌التوفيق علي صياد شيرازي - 19دي1371

شهید  حاج ابراهیم همت


(به بهانه 17 اسفند سالروز شهادت سردار خیبر حاج ابراهیم همت)

خاطره

همسر حاج ابراهیم همت می گفت یه روز نگاه کردیم به چشمای حاجی گفتیم حاج همت خیلی چشماتون زیباست خدا هم که زیبا پسند، نمی گذاره چیزای زیبا تو این دنیا بمونه و اونو برای خودش برمی داره

حاجی اگر روزی شهید شدی مطمئنم خدا این چشمارو با خودش می بره

همسر شهید همت می گفتند این چشما یکی به خاطر این زیبا بود که به گناه باز نشده بود یکی به خاطر اینکه هر سحر پا می شدم می دیدم این چشما در خونه خدا چه اشکی میریزن

گفتم  مطمئنا این چشما رو خدا خاطرخواه شده

آخر در عملیات خیبر خدا این چشمارو با قابش برد.از بالای لبهاش رفت ...رفت پیش خدا.

 

فرازی از وصیت نامه شهید همت

 . . . مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه هدفی دارند و اصلا چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و اسلام را و خود را دریابید نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود نه شرقی نه غربی؛ . . .

. . .  پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم شهادت در قاموس اسلام کاری ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست اینها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلا از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک

گزیده وصیت نامه شهید حمید باکری

ششم اسفند سالروز شهادت شهید حمید باکری ( قائم مقام لشگر 10 عاشورا )

شهید حمید باکری در قسمتی از وصیت نامه خود آورده است:

دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند که در غیر این صورت زمانی فرامیرسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان سه دسته می شوند:
۱- دسته ای به مخالفت با گذشته خود بر میخیزند و از گذشته خود پشیمان اند.
۲- دسته ای راه بی تفاوتی را برمیگزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند.
۳- دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت غصه ها و مصائب دق خواهند کرد.
پس از خدا بخواهید با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزء  دسته سوم ماندن سخت و دشوار خواهد بود

وابستگی

داستان :

شخصی موقع جان دادن ,هنگامی که همه به او می گفتند اشهد را بگو  ؛ می گفت نمی گویم نشکن نمی گویم نشکن

از دنیا رفت ؛شخصی او را  در خواب دید و از او پرسید :چرا اشهد را نگفتی ؟

آن مرده گفت :

آینه ای داشتم که عجیب او را دوست داشتم هنگام مرگ شیطان با سنگی در دست آمده بود و می گفت : اگر اشهدت را بگویی این آینه را می شکنم     

 

به قول سید شهیدان اهل قلم شهید آوینی :


 مومن اگر وابستگی داشته باشد نمی تواند قیام کند و عصر ما عصر قیام است