توجه : این متون در برگه های " ابر و باد" یا "تذهیب" متناسب برای ایام 13 ربيه الاول سالروز ارتحال حضرت آيه الله العظمي بهاءالديني جهت نصب در مسجد ،  پايگاه بسيج ، دانشگاه ، اداره و يا ... مي باشد 

  داشت بازي مي کرد؛ الک دولک مثل هميشه. سيدي آمد جلو. به همه ي بچه ها پول داد و شکلات . آنها هم گرفتند، با خنده. فقط به «سيدرضا» نداد و گفت:

«تو بچه اي و اهل بازي...  »

نفس نفس مي زد. از خواب پريد. ناراحت بود.

گفت: شايد قرار است چيزي به من برسد که بازي نمي گذارد. ديگر هيچ وقت توي کوچه با بچه ها بازي نکرد.

 آن روز «سيد رضا» هفت ساله بود.

***************************************

بار اولش بود که مي رفت پابوس امام رضا عليه السلام مريض شد. رفت حرم و به آقا گفت:

"يابن رسول الله! تا نبينم درست نمي شود. با شنيده ها هم کاري ندارم، مي خواهم ببينم شما مريض شفا مي دهيد".

حرفش تمام شد. با رضايت و سلامت از حرم برگشت...

هنوز " سيد رضا " هجده سال بيشتر نداشت

***************************************

يک دفعه به خودش آمد و ديد بزرگ شده و همه ي زندگي اش شده درس و کتاب.

گاهي هنوز چند روزي از تمام کردن يک کتاب نگذشته بود که کساني از او مي خواستند اين کتاب را درس دهد. علاقه ي عجيبي به تدريس داشت.

مي گفت:

"مجهولاتم در تدريس حل مي شود"

 ***************************************

در سن 25سالگي اجازه ي اجتهادش را از «آيت الله خوانساري» گرفت.

شد

 " آيت الله بهاءالديني "

 ***************************************

وقتي «سيد رضا» بزرگ شد و همه به او مي گفتند: "آيت الله بهاءالديني"، خودش تعريف مي کرد:

 " سه چهار ساله بودم که به حرم حضرت معصومه سلام الله عليها علاقه داشتم. همراه پدرم مي رفتم آنجا و دلم مي خواست به زائرين خدمت کنم. در تاريکي شب به آب انبار سي- چهل پله اي مي رفتم و براي زوار حرم آب مي آوردم"
 
***************************************

عبا را کشيد روي سرش و گفت: "بنده، کمي ي خواب دارم"

سفره پهن بود و ميهمانان حاضر. صاحب خانه اصرار مي کرد:

 «آقا! اول نهار بخوريد، بعد کمي استراحت کنيد.» قبول نکردند.

يکي از نزديکان آقا گفت: «اول غذاي کارگرها را بدهيد».

 بعد از نماز خود آقا به ميزبان گفته بود: «قبل از اين که به فکر ما باشيد، نهار چند کارگري را که روي زمين شما کار مي کنند، فراهم کنيد.»

 اما او از شدت اشتياق، فراموش کرده بود. نهار کارگرها را که دادند، آيت الله بهاءالديني آمدند سر سفره.

 ***************************************

از تبليغ آمده بود. اول رفت حرم.

يکي از دوستانش را ديد که محتاج شده بود و متوسل به حضرت معصومه سلام الله عليها. پول تبليغش را داد به او.

دلش براي «آيت الله بهاء الديني » هم تنگ شده بود. رفت ايشان را ببيند...

موقع برگشتن، آقا گفت: «صبر کن».

 بعد از چند لحظه پولي برايش آوردند و گفتند: «کار امروز شما، کار بسيار پسنديده اي بود.» بعد که پول را شمرد، ديد همان مبلغي است که امروز در حرم به دوستش داد.

***************************************

کسي گفت:

 "حاج آقا! دعا کنيد من آدم بشوم".

 با خنده ي مليحي گفتند:

     "با دعا کسي آدم نمي شود..."

***************************************

روزي صحبت از شعر و شاعري شد. با جمله ي کوتاه فرمود:

"بنده اشعار زيادي درباره ي اهل بيت عليهم السلام خصوصاً حضرت علي عليه السلام شنيده ام، ولي براي بنده هيچ شعري همچون اشعار شهريار جذابيت نداشته است.  به همين جهت او را دعا کردم. بعد ديدم که برزخ را از او برداشتند"

 

***************************************

 با همه مهربان بود، حتي کبوترها. مي گفت:

"اين بيچاره ها ساعت ها در هوا سرگردانند و تشنه مي مانند، چون استفاده از آب موجب اسارت اينها مي شود و از دست انسانها امنيت ندارند، بگذاريد راحت و آسوده از آب و دانه استفاده کنند."

 

***************************************

 اگر خودشان هم نداشتند، قرض    مي کردند و براي ايام ولادت و شهادت ائمه عليهم السلام مراسمي        مي گرفتند.

***************************************

موقع رفتن به فيضيه، راهي را انتخاب مي کرد که خلوت باشد تا بتواند روي مباحث فکر کند. مي گفتند:

 "تفريح من در ايام تحصيل، فقط تغيير آب و هوا بود"

 ***************************************

قنوت هايش شنيدني بود، شنيدني تر شد. وقتي پرسيدند چرا مدتي فقط دعاي اللهم کن لوليک ... را مي خوانيد،

گفتند: "حضرت پيغام دادند، در قنوت براي من دعا کنيد."

***************************************

از اولياي خدا حمايت مي کرد، هر جور که مي توانست.

 مي فرمود:

 «بنده قبل از سال 42 درس خارج فقه داشتم. يک سال، هنگام شروع، احساس کردم ساعت درس بنده با درس «آقا روح الله» هم زمان است. به خاطر تقويت درس ايشان و احترام به آن بزرگوار، درسم را تعطيل کردم.

***************************************

 درباره ي امام مي گفتند:

 «اعتقاد من اين است که مثل امام خميني در زمان فعلي نداريم. وي فهم معصوم را پيدا کرده بود. درک او فوق درک ها و شجاعت ايشان فوق شجاعت هاست.

پاي خود را جاي پاي معصوم گذاشته و به واسطه ي نبوغ و درک فوق العاده اش از همه جلو زده است. انسان بايد مؤيد من عندالله باشد تا بگويد: «آمريکا هيچ غلطي نمي تواند بکند.» و يا بگويد: « من توي دهن اين دولت که از طرف آمريکاست، مي زنم.»

 اينها در تاريخ شيعه، آن هم به اين گستردگي در حد ناياب است.

اين جملات را قبل از ارتحال حضرت امام فرموده بودند.

***************************************

به آيت الله بهاءالديني گفته شد :

" آيت الله منتظري قائم مقام رهبري شده اند"

ايشان فرمودند :

" قضیه قائم مقامی سر نمی گیرد. کسی که ما دلخوش به او هستیم، آيت الله خامنه ای است".

***************************************

هميشه از رهبري تعريف مي كردند و مي فرمودند:

"بعد از امام، اگر بشود به کسي اعتماد کرد، به اين سيد است... البته هيچ کس «آقا روح الله» نمي شود. ولي آقاي خامنه اي از همه به امام نزديک تر است. کسي که ما به او اميدواريم، آقاي خامنه اي است... بايد به او کمک کرد که تنها نباشد. "

 

***************************************

روزي بعد از ملاقات مقام معظم رهبري با آيت‌الله بهاءالديني از ايشان مي‌پرسند كه آيا ديروز مقام معظم رهبري به اينجا آمده بود؟ ايشان در جواب مي‌فرمايند:

"بله چند دقيقه خورشيد اينجا تابيد و رفت، او چون خورشيد داراي خير و بركات است."


 
***************************************

سال 71 بيماري آمد و آيت الله بهاءالديني را خانه نشين کرد.

 لبخند از چهره هاي زيادي گرفته شد. بعد از چند روز بستري شدن در بيمارستان بهتر شدند. وقتي حالشان را پرسيدند، فرمود:

«رفتني بودم، ما را شفا دادند"

 

***************************************

پيام مقام معظم رهبري در پي ارتحال آيت الله العظمي بهاء الديني

باسمه تعالى‏

با تاسف و اندوه خبر يافتيم كه عالم ربّانى و فقيه عارف و پارسا حضرت آيت‏اللّه حاج آقا رضا بهاء الدينى قدّس الله روحه دار فانى را وداع گفته و به جوار رحمت حق پيوسته است. براى حوزه‏ى علميه‏ى قم و روحانيت معظم اسلام، اين ضايعه‏ئى بى‏جبران و فقدانى دردناك است. اين عالم بزرگ از جمله‏ى نوادرى بود كه همواره در حوزه‏هاى علميّه همچون ستاره‏ى درخشان معنويت و عرفان، راهنماى خواص و مايه‏ى دلگرمى و اميد برجستگان‏اند. مقام رفيع اخلاقى و معنوى آن بزرگ‏مرد موجب آن بود كه هر كلمه و اشاره‏ى او چون برقى در چشم ارادتمندانش بدرخشد و دريچه‏اى به عوالم معنا بگشايد. مجلس او همواره معراج روح مستعدّ فضلاى جوانى بود كه مى‏خواستند علم دين را با صفاى عطرآگين عرفان دينى توأم سازند. معلّم اخلاق و سالك إلى اللّه بود، و صحبت نورانى و كلام رازگشاى او، دل مستعد را در ياد خدا مستغرق مى‏كرد.

پير مراد جوانان پاك‏باز جبهه و جنگ در دوران دفاع مقدس و شمع محفل بسيجيانِ عاشق بود، و بارها صفوف مقدم جبهه‏ها را با حضور خود نورانيت مضاعف بخشيد.

اين عالم كهنسال و مراد و مقبولِ فضلاء و علماء، عمر بابركت و پرفيض خود را در بهشتى از پارسائى و زندگى زاهدانه، در كنج محقّر خانه‏اى كه دهها سال شاهد غناى معنوى صاحبش بود به سر آورد و بى‏اعتنائى حقيقى به زخارف ناپايدار دنيوى را كه سيره‏ى همه‏ى صاحبدلان برجسته‏ى حوزه‏هاى علميه است، درس ماندگار خود ساخت. همان‏طور كه حيات مبارك آن اسوه‏ى پارسائى و تقوا، در حوزه علميه‏ى قم برجسته و محسوس بود، ضايعه‏ى وفات ايشان نيز در آن حوزه عظيم‏الشّأن بسى بزرگ و سنگين است. اين‏جانب اين مصيبت دردناك رابه حضرت بقية اللّه الاعظم أرواحنا فداه و به همه‏ى اعاظم و اعلام حوزه‏هاى علميه و نيز به فضلاى جوان و طلّاب پاك‏نهاد و همه‏ى دلهاى سرشار از شور و شوق معنويت و حضور، و نيز به خاندان معظم و فرزندان مكرّم و ديگر بازماندگان ايشان تسليت مى‏گويم و علو مقام روح مطهر آن عبد صالح را در درجات قرب، از حضرت حق متعال مسئلت مى‏نمايم.           سيد على خامنه‏ اى‏               28/ 4/ 76


 اكثر داستانها برگرفته شده  از " نشريه" خيمه شماره 1