/**/

توجه : این متون در برگه های " ابر و باد" یا "تذهیب" متناسب برای ایام 12 تير سالروز ارتحال آيت الله علامه اميني ؛ جهت نصب در مسجد ،  پايگاه بسيج ، دانشگاه ، اداره و يا ... می باشد


     تذكر: از آنجا كه ارتحال علامه اميني و شهادت شهيد بهشتي (7 تير) نزديك هم  مي باشد، از اين بزرگوار به جاي 20 داستان ؛ 15 داستان نصب مي شود


علامه كِي خوشحال مي شد؟

فرزندش (مرحوم دکتر محمد هادي اميني) که در اين سفري علمي با علامه بود، مي گويد:

«نهايت خوشحالي و سرور ايشان وقتي بود که به سندي از اسناد حديثي که وقوف بر آن مهم بود دست مي يافت. گاهي ده روز از عمر خود را صرف شناخت راوي حديثي يا تصحيح لفظ يک روايت مي نمود.»

 

*****************

نظر علامه اميني پيرامون حضرت امام خميني

حضرت علامه امینی با مطرح نمودن ولایت و امامت و بحثهای عمیق علمی و كاوشگرانه پیرامون آن از نخستین متفكران اسلامی بود كه به "ولایت فقیه"در عصر غیبت رسید و بحث و درس اختصاصی پیرامون آن را امری لازم و ضروری دانست . حكومت را از آن ولی فقیه به حساب آورد و گفت :

"دیگران غاصبند و این مقام ، حق مسلم آن فریادگر است "

و در جای دیگر به صراحت هر چه تمام تر ندا برداشت :

الامام الخمینی ذخیره الله للشیعة

امام خمینی ذخیره خدا برای جهان تشیع است

*****************

اخلاق علامه اميني

محمد سعيد دحدوح (امام جماعت اريجاي شهر حلب که با خواندن الغدير به مذهب تشيع گرويد) در بخشی از نامه‌اش به علامه می‌نویسد: به راستی، شما روش و اخلاقی را از آل محمد(صلی الله علیه و آله) ارث برده‌اید که مانند آن را از غیر شما نخواهیم یافت  . . .

*****************

20 ساعت مطالعه در شبانه روز

مرحوم دكتر شهيدي نقل مي‌كند:

علامه اميني در كتابخانه ي يكي از شهرهاي عراق به مطالعه پرداخته بود، چون اين كتابخانه در هر شبانه‌ روز تنها چهار ساعت بيشتر باز نبود و جناب اميني هم نمي‌توانست بيش از چهار روز در آن شهر بماند، با توافقي كه ميان وي و رئيس كتابخانه برقرار شده بود، اميني هر روز به هنگام ظهر، يعني ساعت تعطيل كتابخانه وارد آنجا مي‌شد، كتابدار در را به روي او مي‌بست تا روز بعد ساعت 8 صبح كه در را به رويش مي‌گشود.

 در نتيجه او روزي بيست ساعت در اين كتابخانه كار كرد و با لقمه ناني كه همراه داشت و جرعه آبي كه كتابدار در اختيارش مي‌گذاشت، توانست از ميان چهارهزار نسخه خطي، مأخذ دلخواه خود را بيابد.

*****************

فقط زيارت اباعبدالله

حجه الاسلام دکتر محمد هادي امینی چنین می نویسد:

پس از گذشت چهار سال از فوت مرحوم پدر بزرگوارم علامه امینی یعنی سال 1394 هجری قمری ، شب جمعه ای قبل از اذان فجر ایشان را در خواب دیدم. او را شاداب و خرسند یافتم.

 جلو رفته و پس از سلام و دست بوسی عرض کردم:

پدر جان! در آنجا چه علمی باعث سعادت و نجات شما گردید؟

گفتند: چه می گویی؟ 

مجددا" عرض کردم: آقا جان! در آنجا که اقامت دارید، کدام عمل موجب نجات شما شد؟

کتاب الغدیر ... یا سایر تألیفات .... یا تأسیس و بنیاد کتابخانه امیرالمؤمنین علیه السلام؟

پاسخ دادند: نمی دانم چه می گویی. قدری واضح تر و روشن تر بگو!

گفتم: آقا جان! شما اکنون از میان ما رخت بر بسته اید و به جهان دیگر منتقل شده اید. در آنجا که هستید کدامین عمل باعث نجات شما گردید از میان صدها خدمت و کارهای بزرگ علمی و دینی و مذهبی؟

مرحوم علامه امینی درنگ و تأملی نمودند. سپس فرمودند:

 فقط زیارت ابی عبدالله الحسین علیه السلام.

عرض کردم: شما می دانید اکنون روابط بین ایران و عراق تیره و تار است و راه کربلا بسته ، چه کنم؟

فرمود: در مجالس و محافلی که جهت عزاداری امام حسین علیه السلام برپا می شود شرکت کن. ثواب زیارت امام حسین علیه السلام را به تو می دهند.

سپس فرمودند: پسر جان! در گذشته بارها تو را یادآور شدم و اکنون به تو توصیه می کنم که زیارت عاشورا را هیچ وقت و به هیچ عنوان ترک و فراموش نکن.

*****************

الغَديرُ غَديرُه

سيّد محمّدتقي حكيم صاحب كتاب «الاصول العامة للفقه المقارن» نقل مي‌كند يكي از علماء خوزستان مي‌گفت: در خواب ديدم كه قيامت بر پا شده است و مردم در محشر موج مي‌زنند و آنها در ناراحتي و حزن هستند و مي‌گويند: خدايا مرا نجات بده ... و آنها در شدت عطش مي‌باشند.

در اين هنگام ديدم جماعت زيادي دور يك آبي جمع شده‌اند كه خيلي زلال و شفاف است و هر كدام از مردم مي‌خواهند در خوردن آب سبقت از ديگري گيرند در اين هنگام ديدم يك مرد نوراني كنار حوض آب آمد، بعضي را مقدم مي‌كند و آب مي‌دهد و بعض را از خوردن آب منع مي‌كند.

در اين هنگام فهميدم كه آن مرد نوراني امام علي (عليه‌السلام) است، جلو رفتم و سلام كردم از حضرت اذن گرفتم كه از آب بخورم حضرت اذن دادند يك كاسه‌اي، از آب را گرفتم و خوردم.

در اين حين ديدم مرحوم علاّمه اميني مي‌آيند و امام از ايشان استقبال كرد با احترام با ايشان معانقه نمود، حضرت خودش يك كاسه‌اي، از آب پر كرد و خواست خودش با دست خودش علاّمه را سيراب كند لكن علاّمه از اين كار به خاطر احترام به حضرت امتناع مي‌كرد، ولي امام اصرار مي‌كرد كه با دست خود ايشان را سيراب كند و آخر الامر علاّمه امتثال امر كرد و قبول كرد و حضرت با دستان مباركش ايشان را سيراب نمودند،!

وقتي اين قضيه را ديدم به حضرت عرض كردم: اي مولاي من يا امير المؤمنين احترام و برخوردي كه با علاّمه نمودي با ما نكردي؟!  امام رو به من كرد و فرمود:  «الغَديرُ غَديرُه». الغدير او چشمه اي سيراب كننده بود

*****************

حضرت علي خطاب به علامه اميني: خدا صورتت را سفيد كند ...

فرزند برومند علاّمه نقل مي كند كه، وقتي خواستم بعد از رحلت مرحوم علاّمه در سال 1390 از نجف به ايران بيايم. رفتم خدمت آيت الله سيّد محمّد تقي بحرالعلوم كه از نوه‌هاي مرحوم علاّمه بحر العلوم است، وقتي چشمش به من افتاد شروع كرد به گريه كردن گفتم: به خاطر چه گريه مي‌كنيد؟! فرمودند:

 بعد از اينكه مرحوم پدرت رحلت كرد با خود فكر مي كردم كه امام علي چگونه از زحمات علاّمه تشكر مي‌كند! تا اينكه يك شب در خواب ديدم كه قيامت بر پا شده‌است، و مردم در صحراي محشر هستند و همه توجه به يك طرفي كرده‌اند فهميدم كه آن حوض كوثر است رفتم طرف حوض كوثر ديدم كه حضرت امير المؤمنين در كنار حوض ايستاده اند، و محبّين خودش را با كاسه‌هاي بلوري كه پر از آب زلال است سيراب مي‌كنند، يك وقت صدايي از بين مردم بلند شد، گفتند: كه علاّمه اميني به حوض كوثر و به محضر علي (عليه‌السلام) مشرف مي شوند، من منتظر بودم كه امام چگونه با علاّمه برخورد مي‌كنند. ديدم امام كاسه را زمين گذاشت و دو دست مباركش را از حوض پر كرد، و آب را به صورت علاّمه پاشيد و علاّمه را با دستان مبارك سيراب كرد و سپس حضرت فرمود:

بَيّض‌َالله وَجهك بَيّضتَ و جوهنا

خدا صورت تو را سفيد كند كه ‌تو صورت ما را سفيدكردي.

در اين هنگام فهميدم مقام علامه را در نزد امير المؤمنين به خاطر تأليف كتاب الغدير چه قدر است.

*****************

توسل به اميرالمومنين براي اسناد الغدير

علامه اميني مي‌فرمود كه: در يك شب جمعه زائر حرم حضرت امير المؤمنين بودم مشغول زيارت و دعا بودم و از خدا مي‌خواستم به خاطر حضرت امير (عليه‌السلام) كتاب «دُرَرُ السّمطين» كه در آن زمان كمياب بود و در تكميل مباحث كتاب الغدير نياز داشتم براي من مهيا كند.

در اين زمان يك عرب دهاتي براي زيارت حضرت مشرف شد. و از حضرت مي‌خواست كه حاجت او را بر آورده كند و گاوش را كه مريض بود شفا دهد.

يك هفته گذشت و كتاب را پيدا نكردم، بعد از يك هفته دوباره براي زيارت مشرف شدم از حسن اتفاق در وقتي كه مشغول زيارت بودم ديدم همان دهاتي به حرم مشرف شد و از حضرت تشكر مي‌نمود كه حاجت او را بر آورده كرده، وقتي من كلام آن مرد را شنيدم محزون شدم چون ديدم امام حاجت او را برآورده كرده بود، ولي حاجت مرا برآورده نكرده،...

 گريه كردم، از حرم بيرون آمدم آن شب از ناراحتي چيزي نخوردم و خوابيدم، در عالم خواب ديدم مشرف به خدمت حضرت امير شده ام حضرت به من فرمود: آن مرد ضعيف الايمان بود و نمي توانست صبر كند، از خواب بيدار شدم و صبح سر سفره بودم كه در زده شد در را باز كردم، ديدم همسايه‌اي، كه شغلش بنّايي بود داخل شد و سلام كرد سپس گفت: من خانة جديدي خريده‌ام كه بزرگتر از اين خانه است و بيشتر اساس خانه را به آنجا نقل داده‌ام، اين كتاب را در گوشه خانه‌ي پيدا كردم خانمم گفت: اين كتاب به درد شما نمي‌خورد و شما آن را نمي‌خواني آن را به همسايمان شيخ عبدالحسين اميني هديه كن شايد او استفاده كند.

من كتاب را گرفتم و غبارش را پاك كردم ديدم همان كتاب خطي «درر السمطين» است كه دنبالش بودم.

 

*****************

عنايت اميرالمومنين به علامه اميني

در جاي ديگري علامه اميني مي‌فرمود: در جمع آوري الغدير به كتاب «الصراط المستقيم» (تأليف شيخ زين العابدين) نياز پيدا كردم. لازم به ذكر است كه كتاب مذكور، خطي و كمياب بود و فقط نزد يكي از علماي نجف موجود بود.

قصد كردم بروم درِ خانه‏اش و كتاب را از او امانت گرفته و بخوانم. اتفاقا يك روز به حرم مطهّر مشرّف شدم، ديدم كه همان شخص در ايوان حرم مطهر با تعدادي از طلبه‏ها نشسته است! نزد او رفته و سلام كردم.

از ايشان خواستم كه آن كتاب را به من امانت دهد، ولي او قبول نكرد و...، در آخر به من گفت: تو آن كتاب را نخواهي ديد،!!؟

 خيلي ناراحت شدم، رفتم كنار ضريح حضرت، ضريح را گرفتم و خيلي گريه كردم. عرض كردم الآن متوجه مي‏شوم كه چقدر غريب و مظلوم هستي، يكي از دوستداران شما كتابي در مناقب شما نوشته و يكي از علاقه‏مندان شما مي‏خواهد آن كتاب را بخواند ـ و كتاب دست يكي از شيعيان شماست ـ ولي آن شخص از دادن كتاب امتناع مي‏كند!

خيلي گريه كردم، در اين حال به قلبم خطور كرد كه خواسته من در كربلاست.

 به كربلا رفتم و زيارت كردم. بعد از اين كه از زيارت فارغ شدم بيرون آمدم.

شخصي مرا به خانه‏اش دعوت كرد، قبول كردم و به خانه‏اش رفتم. بعد از مدتي تعدادي كتاب آورد و گفت: اين كتاب‏ها از آنِ پدر من است، ما چون نمي‏توانيم از اين كتاب‏ها استفاده كنيم شما مي‏توانيد به عنوان امانت از اين كتاب‏ها استفاده كنيد. بقچه را باز كردم، كتاب‏ها را تميز كردم.

 اولين كتابي كه برداشتم، ديدم همان كتاب (الصراط المستقيم) با خط بسيار عالي مي‏باشد كه من دنبالش بودم.

*****************

حواله دو امام

علاّمه مي‌فرمود: در تأليف الغدير به كتاب «ربيع الابرار» زمخشري نياز پيدا كردم و اين كتاب آن زمان كمياب بود فقط سه نسخه خطي از آن موجود كه يك نسخه آن نزدِ  يكي از آيات عظام نجف اشرف بود و اين عالم فوت كرده بود و كتابخانه اش به پسرش ارث رسيده بود.

رفتم در خانه آن شخص و كتاب را سه روز امانت خواستم امتناع كرد. گفتم؛ دو روز امانت بده يا يك روز باز آن شخص امتناع كرد. گفتم: سه ساعت قرض بده باز آن شخص امتناع كرد، آخر گفتم؛ اجازه بده در خانه‌ي خودت مطالعه كنم، باز امتناع كرد!!

بعد كلي مأيوس شدم، به طرف حرم حضرت امير (عليه‌السلام) رفتم و شكايت پيش حضرت نمودم و سپس با ناراحتي به خانه برگشتم و شب را بيدار ماندم. نزديك صبح خوابي بر من عارض شد در خواب حضرت امير را ملاقات كردم عرض حاجت كردم، امام در جواب فرمود: حاجت تو پيش فرزندم حسين (عليه‌السلام) است.

بيدار شدم ديدم نزديك اذان صبح است لباس پوشيدم و ماشيني اجاره كردم به كربلا مشرف شدم

نزديك طلوع آفتاب بود در صحن حرم نشسته بودم يك دفعه خطيب شيخ محسن ابوالحب كه از خطباي كربلاء بود ملاقات كردم سلام كرد و  …، مرا براي استراحت و صرف صبحانه به خانه‌اش دعوت كرد من هم اجابت كردم و همراه ايشان رفتم.

به كتابخانه رفتيم، ديدم، كتابخانه خوبي است، از حيث كم و كيف بين كتابخانه را جولان مي‌دادم و كتابها را تفحص مي‌كردم  …. تا يك وقت به گمشدة خود دست يافتم و كتاب «ربيع الابرار» را يافتم.

گريه كردم شيخ محسن آمد با تعجب علت گريه مرا پرسيد.

قضيه را نقل كردم . قضيه را شنيد گريه كرد و كتاب را از من گرفت، سپس قلم بيرون آورد و نوشت، اين كتاب هديه مي‌شود، به علاّمه اميني، و گفت، اين جواب حواله دو امام ؛ امير المؤمنين و امام حسين

*****************

شفا دادن علامه امینی با ذکر یا علي

حجت الاسلام والمسلمین سید علی اصغر میلانی صاحب کتاب «خلاصه عبقات النوار» به یک واسطه از علامه امینی نقل می کنند:

با یکی از علمای اهل سنت رفیق بودم، روزی به دیدار ایشان رفتم، وقتی در خانه را زدم، صدای هلهله ای از درون خانه بلند شد اما وقتی در خانه را باز کردند این صدا خاموش شد.

بعد از ورود به خانه، رفیقم گفت: بنده یک دختری دارم که مبتلا به مرض «صرع» (تشنج و غش) است، هر وقت این مرض به سراغ او می آید دعا نویسی هست، دعایی می نویسد او خوب می شود.

 لحظاتی قبل دوباره این مرض بر ایشان عارض شد. ما دنبال دعانویس فرستاده بودیم که بیاید و دعایی بنویسد. وقتی شما در زدید افراد خانه خیال کرند که آن دعا نویس پشت در است. لذا خوشحالی جای خود را به حزن و اندوه داد.

مرحوم علامه فرمود که من به او گفتم: من دعایی می نویسم او خوب می شود. روی کاغذ ذکر   "یا علی(عليه السلام)" را نوشتم و گفتم: این را به بازوی راست او ببندید و در باطن توسلی به مولی علی بن ابی طالب نمودم که ما را شرمنده نکن.

و او دعا را بر بازوی راست دختر بست و دختر عافیت یافت و به حالت اولی برگشت.

*****************

حواله اميرالمومنين

علامه می‌گوید: روزی برای خرید به بازار رفتم و می‌خواستم گوشت تهیه کنم. در کنار مغازه قصابی، دکان یک سید ضعیفی بود. وقتی سید ، مرا دید نزد من آمد ... گفت: غیر از این عبا لباس دیگری ندارم و دخترانم فقط یک چادر دارند و لباس دیگری ندارند. وقتی گفتار سید را شنیدم، گفتم: کجایند سرمایه‌داران و صاحبان حقوق شرعی! سپس دست او را گرفتم تا او را به خدمت امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) ببرم و از کسانی که حقوق شرعی را نمی‌پردازند، شکایت ‌کنم. هنوز به در صحن نرسیده بودم که یک نفر آمد و سی دینار به من داد که در آن زمان برای زندگی یک سال یک خانواده کافی بود و گفت: این را یکی از عشایر داده تا به شما بدهم. من آن مبلغ را به آن سید دادم و گفتم: بگیر که این حواله جدت امیرالمؤمنین است. سید آن مبلغ را گرفت و با خوشحالی برگشت

*****************

عبادت علامه اميني

وقتى ماه رمضان مى‏رسيد ، او بيشتر كارهايش را تعطيل مى‏كرد و در كربلا يا نجف اشرف مشغول عبادت مى‏شد.

در ماه رمضان پانزده مرتبه قرآن را ختم مى‏نمود و ثواب چهارده مرتبه‏اش را به روح چهارده معصوم و يك مرتبه‏اش را به روح پدر و مادرش هديه مى‏كرد .

در بعضى از شبهاى ماه مبارك رمضان هزار ركعت نماز مى‏خواند .

*****************

آرزوی مولف کتاب الغدیر

جناب حجة الاسلام دکتر محمّد هادی امینی فرزند علّامه ی امینی می گوید :

 در آخرین روزهای عمر پدرم از ایشان سؤال کردند که شما چه آرزویی به دل دارید؟

ایشان در جواب فرمودند:

من فقط یک آرزو در دنیا دارم، و آن این که خداوند به من یک عمر طولانی بدهد و من در این عمر از همه کنار گرفته و در گوشه ی بیابانی چادری بزنم و آنجا ساکن شوم و تا آخر عمرم بر مظلومیت علی علیه السّلام گریه کنم

*****************

و سر انجام . . .

تلاشِ بی پایان ، معمارِ مدینه يِ غدیر را ، دچار فتور جسمی كرد و بیمار شد.

بیماری اندك اندك رو به فزونی گرفت . وی از كار باز ماند. كتاب از جلو دیدگانش دور شد و قلم از حركت ایستاد.

 بیماری و بستری شدن علامه حدود دو سال به طول انجامید و معالجات خارج از كشور هم مفید واقع نشد تا اینكه آیتی از آیات الهی و عاشقی از عاشقان ولایت و مجاهدی نستوه روز جمعه 12 تیرماه 1349 برابر 28 ربیع الثانی 1390 هجری قمری نزدیك ظهر بدرود جهان گفت .

 وی كه همواره در نماز بود و جز به عبادت خدای كعبه و خدمت به مولود آن كاری دیگر نداشت ، در شصت و هشت سالگی از دنیا رفت و جهانی را در غم ارتحال خویش فرو برد.

با مولايش علي (عليه السلام ) محشور باد