20داستان كوتاه و خاطره از زندگي شهيد حسين خرازي
توجه : این متون در برگه های " ابر و باد" یا "تذهیب" متناسب برای ایام 8 بهمن سالروز شهادت شهيد حاج حسين خرازي جهت نصب در مسجد ، پايگاه بسيج ، دانشگاه ، اداره و يا ... می باشد
زندگی نامه شهید حسین خرازی
روز جمعه ماه محرم سال 1336 در اصفهان خانواده با ايمان خرازي مفتخر به قدوم سربازي از عاشقان اباعبدالله (ع) گشت.
هوش و ادب، زينت بخش دوران كودكي او بود و در همان ايام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس ديني راه يافت و به تحصيل علوم در مدرسهاي كه معلمان آنجا افرادي متعهد بودند، پرداخت.
اكثر اوقات پس از تكاليف مدرسه به مسجد محله به نام مسجد «سيد» رفته با صداي پرطنينش اذان و تكبير ميگفت.
در سال 1355 پس از اخذ ديپلم طبيعي براي طي دوران سربازي به مشهد اعزام گشت. او ضمن گذراندن دوران خدمت، فعالانه به تحصيل علوم قرآني در مجامع مذهبي مبادرت ورزيد.
از همان روزهاي اول انقلاب در كميته دفاع شهري مسئوليت پذيرفت و براي مبارزه با ضد انقلاب داخلي و جنگهاي كردستان قامت به لباس پاسداري آراست و لحظهاي آرام نگرفت.
با شروع جنگ تحميلي به تقاضاي خودش راهي خطه جنوب شد. در سال 1360 پس از آزادسازي بستان تيپ امام حسين (ع) را رسميت داد كه بعدها با درخشش او و نيروهايش در رشادتها و جانفشانيها، به لشگر امام حسين (ع) ارتقا يافت.
حسين قرآن را با صداي بسيار خوب تلاوت ميكرد و با مفاهيم آن مأنوس بود. حساسيت فوقالعاده و دقت زيادي در مصرف بيتالمال و اجراي دستورات الهي داشت.
از سال 1358 تا لحظه آخر حضورش در صحنه مبارزه تنها ايام مرخصي كاملش هنگام زيارت خانه خدا بود. (شهريور ماه سال 1365) در ساير موارد هر سال يكبار به مرخصي ميآمد و پس از ديدار با خانواده شهدا و معلولين، با ياران باوفايش در گلستان شهدا به خلوت مينشست و در اسرع وقت به جبهه باز ميگشت.
در طول مدت حضورش در جبهه 30 تركش ميهمان پيكر او شد .
در عمليات خيبر دست راستش را به خدا هديه كرد. در عمليات كربلاي 5 زماني كه در اوج آتش توپخانه دشمن، انفجار خمپارهاي اين سردار بزرگ را در روز جمعه 8/12 /1365 به سربازان شهيد لشگر امام حسين (ع) پيوند داد و روح عاشورايي او به ندبه شهادت، زائر كربلا گشت و بنا به سفارش خودش در قطعه شهدا و در ميان ياران بسيجياش ميهمان خاك شد.
******************
دور تا دور نشسته بودیم. نقشه ، آن وسط پهن بود.
حسین گفت :
" تا یادم نرفته اینو بگم، اون جا که رفته بودیم برای مانور؛ یه تیکه زمین بود. گندم کاشته بودن. یه مقدار از گندم ها از بین رفته. بگید بچه ها ببینن چه قدر از بین رفته، پولشو به صاحبش بِدن. "
******************
نگاهش می کردم. یک تَرکه دستش بود، روی خاک نقشه ی منطقه را توجیه می کرد.
بِهِم برخورده بود. فرمانده گردان نشسته، یکی دیگر دارد توجیه میکند. فکر می کردم فرمانده گروهان است یا دسته. ندیده بودمش تا آن موقع. بلند شدیم.می خواست برود، دستش را گرفتم. گفتم : " شما فرمانده گروهانی ؟" خندید...
گفت: " نه یه کم بالاتر" دستم را فشار داد و رفت.
حاج حسن گفت: "تو اینو نمی شناسی ؟"
گفتم: " نه. کیه ؟"
گفت: " یه ساله جبهه ای، هنوز فرمانده تیپت رو نمی شناسی؟"
******************
همین طور حسین را نگاه می کرد. معلوم بود باورش نشده حسین فرمانده تیپ است. من هم اول که آمده بودم، باورم نشده بود.
حسین آمد، نشست روبه رویش.
گفت: " آزادت می کنم بری." به من گفت: " بهش بگو."
ترجمه کردم. باز هم معلوم بود باورش نشده.
حسین گفت: "بگو بره خرمشهر، به دوستاش بگه راه فراری نیست، تسلیم بشن. بگه کاری باهاشون نداریم. اذیتشون نمی کنیم ."
خودش بلند شد دست های او را باز کرد.
افسر عراقی می آمد؛ پشت سرش هزار هزار عراقی با زیر پیراهن های سفید که بالای سرشان تکان می داند.
******************
داییش تلفن کرد, گفت: "حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده، شما همین طور نشستین؟"
گفتم: "نه. خودش تلفن کرد. گفت: دستش یه خراش کوچیک برداشته پانسمان می کنه می آد. گفت: شما نمی خواد بیاین. خیلی هم سرحال بود."
گفت: " چی رو پانسمان می کنه؟ دستش قطع شده".
همان شب رفتیم یزد، بیمارستان.
به دستش نگاه می کردم. گفتم: " خراش کوچیک! "
خندید...
گفت:
" دستم قطع شده، سرم که قطع نشده"
******************
گفتند:" حسین خرازی را آورده اند بیمارستان."
رفتم عیادت. از تخت آمد پایین، بغلم کرد.
گفت:" دستت چی شده؟ " دستم شکسته بود. گچ گرفته بودمش.
گفتم: " هیچی حاج آقا ! یه ترکش کوچیک خرده، شکسته."
خندید...
گفت: " چه خوب! دست من یه ترکش بزرگ خورده، قطع شده."
******************
دکتر چهل وپنج روز بهش استراحت داده بود. آوردیمش خانه. عصر نشده، گفت:" بابا ! من حوصله م سر رفته."
گفتم:" چی کار کنم بابا ؟ "
گفت:" منو ببر سپاه، بچه ها رو ببینم." بردمش.
تا ده شب خبری نشد ازش. ساعت ده تلفن کرد،
گفت:
"من اهوازم.بی زحمت داروها مو بدید یکی برام بیاره"
******************
گفت: " توی عملیات خیبر، که دستم قطع شده بود ؛ بهم الهام شد: حسین می خوای شهید بشی یا نه؟ "
حس می کردم هر جوابی بدم همون می شه.
یاد بچه ها افتادم، یاد عملیات. فکر کردم وقتش نیست حالا.
گفتم:
"نه. چشم باز کردم دیدم یکی داره زخممو میبنده."
******************
گفتم پدرشم، با من این حرف ها را ندارد.
گفتم: " حسین، بابا ! بده من لباساتو می شورم." یک دستش قطع بود.
گفت: " نه چرا شما؟ خودم یه دست دارم با دوتا پا. نگاه کن."
نگاه می کردم.
پاچه ی شلوارش را تا زد بالا، رفت توی تشت.لباس هایش را پامال می کرد.
یک سرلباس هایش را می گذاشت زیر پایش، با دستش می چلاند.
******************
آخرین بار تو مدینه هم دیگر را دیدیم. رفته بودیم بقیع.نشسته بود تکیه داده بود به دیوار.
گفتم: " چی شده حاجی ؟ گرفته ای ؟ "
گفت: " دلم مونده پیش بچه ها."
گفتم: " بچه های لشکر ؟ " نشنید.
گفت: " ببین ! خدا کنه دیگه برنگردم. زندگی خیلی برام سخت شده. خیلی از بچه هایی که من فرمانده شون بودم رفتن؛ علی قوچانی، رضا حبیب اللهی، مصطفی. یادته؟ دیگه طاقت ندارم ببینم بچه ها شهید می شن، من بمونم."
بغضش ترکید.سرش را گذاشت روی زانوهاش.
هیچ وقت این طوری حرف نمی زد.
******************
چند نوع غذا داشتیم.
غذای عَقَبه، غذای خط مقدم. غذای منطقه ی عملیاتی،
هرچی به خط نزدیک تر،غذا بهتر.
دستور حاج حسین بود.
******************
مرحله اول عملیات که تمام شد، آزاد باش دادن و یک جعبه کمپوت گیلاس؛ خنک، عینهو یک تکه یخ. انگار گنج پیدا کرده بوديم توی این گرما.
از راه نرسیده، گفت: "می خواین از مهمونتون پذیرایی کنین؟ "
گفتم: " چشمت به این کمپوتا افتاده؟ اینا صاحاب دارن. نداشته باشن هم خودمون بلدیم چی کارشون کنیم."
چند دقیقه نشست .تحویلش نگرفتيم. رفت .
علی که آمد تو، عرق از سر و رویش می باريد. یک کمپوت داديم دستش.
گفتم : " یه نفر اومده بود، لاغر مُردنی. کمپوت می خواست بهش ندادیم. خیلی پُر رو بود."
گفت : "همین که الان از این جا رفت بیرون؟ یه دست هم نداشت؟ "
گفتم : " آره. همین."
گفت : " خاک ! حاج حسین بود."
******************
هواپیما که رفت، چند نفر بی هوش ماندند و من که ترکش توی پایم خورده بود و حاج حسین، تنها. رفته بود یک تویوتا پیداکرده بود. آورده بود.
می خواست ما را ببرد تویش. هی دست می انداخت زیر بدن بچه ها. سنگین بودند، می افتادند.
دستشان را می گرفت می کشید، باز هم نمی شد. خسته شد.
رها کرد رفت روی زمین نشست.
زل زد به ما که زخمی افتاه بودیم روی زمین، زیر آفتاب داغ. دو نفر موتور سوار رد می شدند. دوید طرفشان.
گفت: " بابا ! من یه دست بیش تر ندارم. نمی تونم اینا رو جابه جا کنم. الان می میرن اینا. شما رو به خدا بیاین."
پشت تویوتا یکی یکی سرهامان را بلند می کرد، دست می کشید روی سرمان.
نگاه کن. صدامو می شنوی؟منم، حسین خرازی.
گریه می کرد.
******************
فرمانده های گردان گوش تا گوش نشسته بودند.
آمد تو، همه مان بلند شدیم. سرخ شد.
گفت: " بلند نشید جلوی پای من."
گفتیم: " حاجی ! خواهش می کنیم. اختیار داری. بفرمایید بالا."
باز جلسه بود. ایستاده بود بیرون سنگر،
می گفت: " نمی آم. شماها بلند می شید."
قول دادیم بلند نشویم.
******************
گفت: " امشب من این جا بخوابم ؟ "
گفتم: " بخواب. ولی پتو نداریم."
یک برزنت گوشه ی سنگر بود.
گفت: " اون مال کیه ؟ "
گفتم: " مال هیشکی.بردار بخواب." همان را برداشت کشید رویش.دم در خوابید.
صبح فردا، سر نماز، بچه ها بهش می گفتند: " حاج حسین شما جلو بایستید."
******************
یکی از بچه ها شیرینی تولد بچه اش را آورده بود.
تعارف کردیم حاجی یکی برداشت.
گفتم: " خب حاجی. شما کی شیرینی تولد بچه تون رو می آرید؟ "
گفت:
" من نمی بینمش که شیرینی هم بیارم."
******************
از سنگر دوید بیرون. بچه ها دور ماشین جمع شده بودند. رفت طرفشان.
گفتم: " بیا پدر جان. اینم حاج حسین."
پیرمرد بلند شد، راه افتاد. یک دفعه برگشت طرف من.
پرسید: " چی صداش کنم؟ " « هرچی دلت می خواد.»
تماشایشان می کردم. حاج حسین داشت با راننده ی ماشین حرف می زد. پیرمرد دست گذاشت روی شانه اش. حاجی برگشت، هم دیگر را بغل کردند. پیرمرد می خواست پیشانیش را ببوسد، حاجی می خندید، نمی گذاشت.
خمپاره افتاد. یک لحظه، همه خوابیدند روی زمین.
همه بلند شدند؛ صحیح و سالم. غیر از حاجی.
******************
گفت: " بیا اول بریم یکی از دوستان حسین رو ببینیم. بعد می ریم بیمارستان."
دستم را گرفته بود، ول نمی کرد. نگاهش کردم، از نگاهم فرار می کرد.
گفتم: "راستشو بگو. تو چت شده ؟ خبریه ؟ حسین ما طوریش شده ؟ "
حرفی نزد. دیگر دستم را رها کرده بود.
گفتم: " حسین، از اول جنگ دیگه مال ما نیست. مال جنگه، مال شماها. ما هر روز منتظریم خبرشو بهمون بدن. اگه شهید شده بگو من یه طوری به خانمش بگم."
زد زیر گریه.
******************
موقعی که بچه بود، مکبّر بود؛ تو همین مسجد سید که ختمش را گرفتیم،
سوم
و هفتم
و چهلمش را هم گرفتیم.
******************
بخشي از وصیتنامه:
از مردم میخواهم كه پشتیبان ولایت فقیه باشند.
راه شهدای ما راه حق است.
اول میخواهم كه آنها مرا بخشیده و شفاعت مرا در روز جزا كنند و از خدا میخواهم كه ادامهدهنده راه آنها باشم.
آنهایی كه با بودنشان و زندگیشان به ما درس ایثار دادند.
با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما آموختند.
از مسئولین عزیز و مردم حزبالهی میخواهم كه در مقابل آن افرادی كه نتوانستند از طریق عقیده، مردم را از انقلاب دور و منحرف كنند و الان در كشور دست به مبارزه دیگری از طریق اشاعه فساد و فحشا و بیحجابی زدهاند در مقابل آنها ایستادگی كنید و با جدیت هر چه تمامتر جلو این فسادها را بگیرید.
و السلام.
حسین خرازی - 1/10/1365
من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته ومن قتلته فدیته و انا دیته.
برگرفته از کتاب « خرازي » جلد 7 از مجموعه کتب يادگاران